آموزش وردپرس قالب وردپرس قالب رايگان وردپرس درس وردپرس آموزش LabVIEW کارت DAQ دیتالاگر Data Logger
گم شده ای در مه + سید مرتضی مصطفوی – هزار رمان
لیست ۱ ( رمان + نویسندگان خارجی )
مارس 31, 2020
به نام او 

قسمت اول ( گم شدن صدرا درجاده ای فرا مکانی  و فرا زمانی  )

 
  چنان غرق تماشای مناظر سر سبز شده بودم که گویی بـرای نخسـتین بـار بود که در جادهای زیبا رانندگی میکردم. صدای ملایم موسیقی که در حـال پخش از ضبط اتومبیل بود، با آواز پرندگانی کـه از ایـن شـاخه بـه آن شـاخه میپریدند در آمیخته، و فضایی رمانتیک را برایم به وجود آورده بود
 درختان سرسـبز، از دو طـرف، جـاده را بـه آغـوش کشـیده بودنـد و مسـیر پوشیده از برگهای خشک و زرد رنگی بـود کـه وقتـی اتومبیـل از روی آنهـا عبور می کرد، صدای خش خش آنها به گوش می رسید .بـا بـارش بـاران بـر روی برگ ها و چمن ها، بوی خوشی فضا را عطر آگین کرد. از استشمام عطر آن چنان مست شدم که فرامـوش کـردم، بـرای چـه کـاری وارد ایـن مسـیر کوهستانی شده ام. اتومبیل را کنار جاده پارک کردم تا اندکی زیر باران قـدم بزنم و بیشتر از طبیعت لذت ببرم. لحظـاتی را، آواز خوانـان روی برگهـا قـدم زدم، چه قدر لذت بخش بود. 
 بی اختیار به حال کسانی که فقط زشتی های این دنیا را می دیدند وآنهایی که در گفتار و نوشتارخوداین دنیا را پلیدوسیاه ترسیم و تصویر میکردند، خندیدم.  
 در حالی که خیس آب بودم، برگشتم و سوار شدم تا به مسیر ادامه دهم.  
 پس از ساعتی رانندگی در جاده جنگلی به یک سـربالایی تنـد رسـیدم. کـه انتهای آن به تونل ختم می شد.  
 داخل تونل هوای گرفته و دود آلود بـود. از سـقف آن، رطوبـت نـم نـم، روی اتومبیل میچکید. چشم هایم جلو را درست نمی دیدند، با دلخوری شیشههـا را بالا کشیدم و از سرعت خودرو کاستم. دقایقی بعد با تعجـب متوجـه شـدم که داخل تونل خلوت است و هیچ اتومبیلی دیده نمیشود. 
کم کم فضای تونل گرفته تر شد، به زحمت مقابل را می دیـدم و بـه سـختی نفس میکشیدم.  
 عصبی و بی طاقت شده بودم، ضمن این که زیر لب بـد و بیـراه مـی گفـتم، متوجه شدم، بیرون تونل و داخل جـاده ای مـه آلـود هسـتم،  بـا خوشـحالی شیشهها را پایین دادم  و چند نفس عمیق کشیدم. مه چنان غلیظ بود که به مشقت چند متر جلوتر را می شد دید. چراغهای نور بالا را روشـن کـردم ، تـا بلکه مسافت بیشتری را ببینم، اما چراغ ها هم کمکی نکرد. چون تا چشم کار می کرد، مه بود و مه
 بعد از اندکی رانندگی، دریـافتم کـه در مسـیری خـاکی حرکـت مـی کـنم.       
 با نگرانی پیاده شده و اطراف را نگاه کردم، اما جـز مـه، هـیچ چیـز دیگـر بـه چشم نمی خورد. مجبور شدم سوار شوم و به مسیرم توی جاده خـاکی ادامـه دهم تا شاید تابلویی ،آدمی یا چیزی ببینم و از سردرگمی نجـات پیـدا کـنم، اما هر چه می رفتم و اطراف را نگاه میکردم، نه تابلویی دیـده مـیشـد و نـه اتومبیلی که از رانندهاش نشانی بپرسم. انگار سرزمین مردگـان بـود، زیـرا در آنجا جز من هیچ جنبده ای نبود، بـا عصـبانیت و کلافگـی تلفـن همـراه را از روی داشبورت بر داشتم تا تماس بگیرم، اما آنتن نداد.  
 وحشت تمام وجودم را فرا گرفته بود. هرچه پیش می رفتم، فقـط مـه بـود ومه! از ترس و استرس صدای ضربان قلبم را مـیشـنیدم، و مـدام بـا نـاراحتی غرولند می کردم 
در یک لحظه تصمیم گرفتم مسیر را دور بزنم، که با دیدن آمپر بنزین، عـرق سردی روی پیشانی ام نشستنگاهی به گوشی انداختم، همچنان آنتن نمیداد. پایم را روی پدال گاز فشار دادم تا بلکه زودتر از جاده مه زده خلاص شوم.  
تازه داشت اتومبیل سرعت می گرفت که ناگهان خاموش شد و بعد از دقایقی از حرکت باز ماند. چند بار استارت زدم، امـا فایـدهای نداشـت. بـا افسـردگی پیاده شده و کاپوت را بالا زدم، مقداری با موتور ور رفتم امـا هـر کـار کـردم، روشن نشد که نشد! 
وحشت زده اطرافم را نگاه کردم، تا بلکه چیری ببیـنم، ولـی ایـن مـه لعنتـی مانند پرده ای ضخیم جلوی چشمهایم را گرفته بود، داخل اتومبیل نشستم و منتظر شدم، تا بلکه اتومبیلی از آنجا عبـور کنـد. دقـایق، بـرایم کنـد و تلـخ سپری میشد ،انگار زمان از حرکت ایستاده بود، برای نخسـتین بـار بـود کـه گذر زمان را احساس می کردم
 هر چه انتظار کشیدم، بیشتر نا امید شدم. نه صدایی، نه کسی، تنها صـدایی که می شنیدم، بی صدایی بود! در این میان گرسنگی و تشنگی هم به سراغم آمد. شروع به گشتن کردم تا شاید چیزی برای خوردن پیدا کنم، امـا چیـزی پیدا نکردم. با ناامیدی پیاده شدم و بلاتکلیـف شـروع بـه راه رفـتن در جـاده خاکی کردم. نمی دانستم کجا دارم می روم، فقط راه می رفـتم. عـین آدمـیکه وسط اقیانوس روی یک تکه چوب این ور و آن ور می رود
 مکرر گوشی را چک میکردم، اما فایده نداشت. با ناراحتی شروع به دویدن و فریاد کشیدن کردم، ولی هرچه فریاد زدم، کسی نبود که صدایم را بشنود. در حالی که خیس عرق بودم و نفس نفس میزدم، تپهای نظرم را جلب کرد، که چند قدم جلوتر بود. به سختی خود را بالای تپـه رسـاندم، از آنجـا اطـراف را نگاه کردم تا بلکه کسی را ببینم. ولی هیچ کس نبود، همچنان که بـا نگرانـی پیرامونم را نگاه می کردم، یکدفعه شیئی سفید رنگ در پشـت تپـه نگـاهم را جلب کرد. به نظرم آمد، کسی پایین تپه است با خوشحالی و تمام سرعت بـه سمت سفیدی دویدم.  
 نزدیکتر که شدم، از وحشت خشکم زد، از شانس من، سفیدی، سگ بزرگـی بود که روی زمین نشسته بود. حیوان با دیدن من شـروع بـه پـارس کـرد. از ترس شروع به دویدن به سمت دیگری کردم، یادم رفته بود که جلـوی سـگ نباید فرار کرد، شاید صد بار بیشتر این حرف را شنیده بودم که “ترس بـرادر مرگ است” و تمام بدبختی های انسان از ترس ناشی می شود، اما وقتـی کـه سگ پارس کرد، تمام این حرف ها را فراموش کردم، همچنان در حـال فـرار ،احساس کردم، صدای پارس سگ، لحظه به لحظه به مـن نزدیـک و نزدیکتـر می شود. یکباره سوزشی شدید توی یکـی از پاهـایم  احسـاس کـردم و روی زمین افتادم. لعنتی پایم را گاز گرفته بود در حالی که روی زمین افتاده بودم، سگ بالای سرم آمد، همانطور که از وحشـت خشـکم زده بـود، چشـمهایم را بستم و با همه قدرت شروع به فریاد کردم
با آنکه چشمهایم را بسته بـودم، دریـافتم، صـدای پـارس قطـع شـده اسـت.
آهسته پلک هایم را باز کردم و دیدم که سگ از من دور شده است.  
 از پایم خون می آمد. جورابم را در آوردم و زخم را بستم. بعد به زحمت بلند شدم و سرگردان در حالی که میلنگیدم، به راه رفتن افتادم. اما این کار، جـز خستگی وناامیدی حاصلی نداشت. آرام آرام هوا تاریک می شد، حالا دیگر نـه چشمهایم جایی را میدید، نه توان راه رفتن داشتم. کاملا امیـدم را از دسـت داده بودم، انگار دنیا روی سرم خراب شده بود. باورم نمی شـد، چنـد سـاعت پیش غرق لذت بودم و حالا توی بدبختی دست پا می زدم. 
 یکدفعه سرم سنگین شد و روی زمین افتادم و از هوش رفتم.  
 وقتی پلک هایم را باز کردم، با نگاهی به اطـراف، متوجـه شـدم، انگـار چنـد ساعتی بی هوش بوده ام، همه جا، تاریک بود به سختی روی زمـین نشسـتم. لحظاتی بی اختیار شروع به فریاد کردم، بعد سرم را سمت آسمان بلند کـردم – » خدایا! چرا صدام رو نمی شنوی… من نمی خوام بمیرم!…« 
 اما گویی خدا هم نمی خواست صدایم را بشنود. بغض گلویم را گرفته بـود و دیگر نمی توانستم حتی یک کلمه حرف بزنم. شروع به نجوا با خـود کـردم و دقایق زیادی با خود درد دل کردم!  
 هنوز برای من روشن نشده بود که چرا آدمها وقتی کسی را پیدا نمـی کننـد با خود حرف می زنند، مگر غیر از این بود که به جز من هیچ کس دیگر آنجـا نبود! اما آنکـه بـه حرفهـای مـن گـوش مـی داد کـه بـود! پـس از لحظـاتی خودگویی ،سرم را روی زانوهایم گذاشـتم و غمگنانـه بسـاط گریـه و زاری را پهن کردم. دستم از همـه جـا کوتـاه شـده بـود و حضـور تـدریجی مـرگ را احساس می کردم ، پلکهام سنگین شده بود. با حسرت زیاد باز هم به خـود گویی پرداختم:  
  • » خداحافظ زندگی… خداحافظ!… چقدر شیرین بودی… اما حیف که کوتـاهبودی… مث یه خواب خوشچه زود تموم شدی… برای همیشه خداحافظاحساس می کردم، هر لحظه مرگ مرا بـه کـام خـویش مـی کشـد و آهسـته آهسته می بلعد، همچنان که با مرگ دست پنجـه نـرم مـی کـردم ،یکدفعـه متوجه صدایی شدم که داشت به من نزدیک می شد. وقتی بـه زحمـت پلـک هایم را باز کردم، فضا را لختی روشن دیدم
 احساس آدمی را داشتم کـه در لحظـه غـرق شـدن، کسـی او را نجـات داده باشد. با ناباوری اتومبیلی را دیدم که در حال نزدیک شدن بود. چشـمهایم را مالیدم، با هر سختی و جان کندن بـود بلنـد شـدم و اتومبیـل را کـه داشـت نزدیک و نزدیکتر می شد نگاه کردم، اما یکهو از فاصله پنجـاه متـری، بـدون آنکه توجهی به من کند، مسیرش را عوض کرد و دور شد، تشنگی زیـاد تـوان فریاد کشیدن را از من گرفته بود. با وحشت به دور شدن آن نگاه کردم. هـیچ کاری جز گریستن نداشتم
اما نه! مثل اینکه اتومبیل ترمز کرده بود و دنده عقب، به سمت من می آمد
  • »وای خدایا …باورم نمی شه..«
 اتومبیل نزدیک من توقف کرد و شیشه سمت راننده پایین آمـد. راننـده کـه پیرمردی با محاسن بلند بود، به من نگاه کرد و وقتی حال روزم را دیـد. یـک بطری آب به سمتم گرفت. تا بطـری آب را دیـدم انگـار دنیـا را بـه مـن داده باشند، آن را گرفتم و با ولع تمام آب داخل آن را سر کشیدم
پیرمرد با ترحم گفت: » مث اینکه خیلی زجر کشیدی!« 
 با نوشیدن آب، اندکی حالم جا آمد، سرم را به علامت تایید تکان دادم
 پیرمرد به پشت اشاره کرده و گفت: »سوار شو!« 
 در عقب را باز کردم و سوار شدم. عـلاوه بـر پیرمـرد، سـه نفـر دیگـر داخـل اتومبیل بودند؛ دو مرد جوان کـه یکـی از آنهـا دارای هیکـل درشـت و قیافـه اخمو بود و دیگری هیکلی متوسـط و چهـرهای انـدک بشـاش داشـت آن دوعقب نشسته بودند. یک خانم جوان هم که تیپ امروزی داشت، روی صـندلی جلو، کنار پیرمرد نشسته بود. من کنار جوان اخمو نشستم و اتومبیل حرکـت کرد. 
 لحظاتی زیر چشمی آنها را در نظر گرفتم. چهره پیرمرد برایم خیلی عجیـب بود؛ یک تار سیاه هم توی موهایش دیده نمیشـد، انگـار صدسـال از عمـرش میگذشت! ولی خیلی روپا و بشاش بود. همچنان که با تعجب پیرمرد را نگـاه می کردم، متوجه شدم که او نیز از آینـه مـرا نگـاه مـی کنـد سـرم را پـایین انداختم، پیرمرد که صدایش مثل دوبلورها، بم و خوش بود ازمن پرسید:   
»معلومه هنوز حالت جا نیومده؟«  با کمی مکث گفتم
 »خیلی وحشتناک بود، نمیدونم اگه شما رو ندیـده بـودم چـه بلایـی سـرم اومده بود!« 
پیرمرد تبسمی کرد وگفت:  
» نگفتی اسمت چیه؟«  کمی فکر کردم و گفتم
 »اسمم؟« انگار نام خود را فراموش کرده بودم
  • »یعنی این قدر بهت سخت گذشته که اسمتو هم فراموش کردی؟« کمی که به خود فشار آوردم، به یادم افتاد آمد وگفتم: »صدرا
  • » به به چه اسم قشنگی
  • » ممنون« پیرمرد به بقیه گفت:  
 »بهتره شمام خودتونو به صدرا معرفی کنین.« 
جوانی که اندکی چهره بشاش داشت، دستش را به سمتم دراز کـرد و گفـت:
»اسمم هادیه!« 
 لبخند زدم و با او دست دادم
جوان اخمو هم بدون اینکه با من دست دهد، گفت
 »داوودم!« 
 چهره اش خیلی غلط انداز بود. نمی دانم چرا از او خوشم نمـی آمـد؛ انـرژی اش منفی بود و از این که کنارش نشسته بودم، خیلی اذیـت مـی شـدم ولـی چاره ای نداشتم، مجبور بودم تحملش کنم. بعد خانم جوان سرش را به عقب بر گرداند و گفت
 »اسم منم مهتابه، مام عین تو گم شده بودیمواین پیرمرد مهربون نجاتمون
داد.« 
هادی گفت
 »شانس آوردی، اگه حاجی از آینه ندیده بودت، معلوم نبود چه بلایی سـرت می اومد. خیلی خدا بهت رحم کرد
نگاهی به بیرون انداختم و گفتم: »آخه اینجـا کجـاس؟ نـه تـابلویی داره، نـه کسی که آدمو راهنمایی کنه؟«
پیرمرد در حالی که جلو را نگاه میکرد، گفت
 »شما ناخواسته تو این مسیر افتادین!«  با تعجب پرسیدم
 »ناخواسته؟ متوجه منظورتون نمی شم.« 
  • » شما گرفتار مسیری شدین که با تموم مسیرهایی که دیدین فرق داره.«
  • » می شه واضح تر بگین؟
پیرمرد سرش را به طور نامفهوم تکان داد و گفت:  
 » کم کم خودت متوجه می شی!« 
 با شنیدن این حرف، ترس تمام وجودم را انباشت و به آنهـا مشـکوک شـدم.
نمی دانستم چه کار باید کنم، جرات پیاده شدن را هم نداشتم، در حالی کـه اسـترس جسـم روحـم را احاطـه کـرده بـود، هرازگـاه زیرچشـمی پیرمـرد و مسافرانش را نگاه میکردم. در این اثنا متوجه شدم داوود هم زیر چشمی مـرا نگاه می کند.  
با خود گفتم: 
 »حتما میخوان بلایی سرم بیارن! بدبختی رو میبینی، از بیابون نجات پیـدا کردم، گیر اینا افتادم! نکنه با هم همدست باشن، حتما منتظر فرصتن تا منـو سر به نیست کنن !« 
  لحظات مرا شکنجه می دادند و سپری می شدند. نگاهی به بیرون انـداختم؛ جز تاریکی چیزی دیده نمیشد. در بد مخمصه ای گرفتار شـده بـودم. سـعی کردم به خود دلداری دهم تا از این فکر و خیال وحشتناک که سـراغم آمـده بود، نجات پیدا کنم. آهسته زیر لب گفتم
 »شایدم دارم اشتباه می کنم، بعید می دونم این پیرمرده با این سن و سالش بخواد بلایی سرم بیاره!…« 
 احساس کردم با گفتن این جمله هـا کمـی آرام شـده ام. سـکوت سـنگینی فضای اتومبیل را در برگرفته بود و من همچنان بـا خـود کلنجـار مـی رفـتم.
دقایقی بعد، مهتاب سکوت را شکست و از راننده پرسید
 »ببخشین میشه بگین این خاکی کی تموم میشه؟«  داوود با ناراحتی گفت
 »راست می گه، پدرمون در اومد، بس که ماشین تو چاله و چوله افتاد!«  پیرمرد دستی به ریش بلندش کشید و گفت
 »حالا حالا ها باید بریم!« 
داوود با شنیدن این حرف، با عصبانیت گفت:  
»این همه هزینه میکنن، خوب بیان اینجارو درسـت کـنن تـا مـردم از ایـن سردرگمی نجات پیدا کنن!« 
هادی: »هیچ معلومه چی داری می گی؟! می دونی علاوه بر هزینه، چقدر آدم میخواد که این مسیر به این طولانی رو درست کنن.« 
  • »این همه آدم بیکار! مثلاً یکیش خود ما که انصافا چنـد وقتـه دنبـال کـار میگردیم!« هادی باحسرت گفت:
 »خب اینم حرفیه، اگه کار داشتیم که آواره این بیابون نمیشدیم.«  مهتاب پز آدمهای روشنفکر را به خود گرفته و گفت:  
 » به خدا انصاف نیست .آدم یه عمر درس بخونه و آخرشم بیکار باشه! «   پیرمرد از آینه به عقب نگاه کرد و گفت: »کار توی ایـن مملکـت زیـاده، ولـی بدتون نیادا، جوونای این دوره و زمونه خیلی تنبل شـدن، دنبـال کـار راحـت
میگردن.«  داوود با نیشخند گفت
 »حاجی دلت خوشه! کدوم کار؟ شما یکی شو معرفی کن نامرداشـن اگـه نـه
بگن.« 
  • »مثلاً یکیش همین کارت پخش کنی
  • »کارت پخش کنی؟«
هادی: »بابا، منظور حاجی اینه که کارت تبلیغات بدی دسـت مـردم، درسـت نمیگم ؟« 
پیرمرد سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت
 »بله! خیلی از شرکتا در بدر دنبال آدم می گردن که براشون کارت تبلیغـات پخش کنه.«  داوود: »اگه حقوقش خوب باشه، من هستم.« 
»بالاخره از بیکاری که بهتره!« 
هادی: »منم بدم نمیی آد امتحانش کنم.«  مهتاب نگاهی به پیرمرد انداخت و گفت
 » بنظرتون حسابدار یا منشی خانوم نمی خوان؟«  پیرمرد: »چرا نخوان حتماً میخوان.« 
داوود: »خب حاجی شرایطش چیه؟ حتماً ضامن، مامن ام میخوان؟!« 
»بعید میدونم ضامن بخوان، ضمانتشـون کـار شماسـت کـه خـوب انجـامش
بدین.« 
» اگه ضامن نخوان من هستم، چون ضامن پیدا کردن خیلی دردسر داره.«  هادی: »راست میگه، اگه ضامن نخـوان، مـنم هسـتم، چـون تـو ایـن دوره و زمونه، کسی به این راحتی ضامن کسی نمی شه.« 
پیرمرد از آینه نگاهی به من انداخت و گفت: »شـما هنـوز حـالتون سـرجاش نیومده؟« 
من که غرق فکر بودم، گفتم
 »با منین؟« 
– » آره، خیلی ساکتین، شما هم مثلِ این بچهها موافقین؟« 
» باچی؟« 
داوود: »مثل اینکه تو باغ نیستی! حاجی میگه شمام هستی؟« 
»کجا؟« 
داوود سرش را تکان داد و گفت
 »ای بابا! یکی حالا به این حالی کنه کارت پخش کنیدیگه!« 
»متوجه منظورتون نمی شم.« 
»هیچی بابا!«  هادی نگاهی به من کرد و گفت
»یعنی تو یه خیابون شلوغ وایسی، و کارت تبلیغات بدی دست مردم.«  در حالی که تعجب کرده بودم، زیر لب گفتم: »تـو یـه خیـابون شـلوغ کـارت دست مردم بدم!« 
 

قسمت دوم ( پیشنهاد اول راننده « نماد سرنوشت »  به صدرا،هادی،مهتاب و داوود   )

  
 وسط خیابان شلوغی ایستاده بودم و عابران زیادی در حال رفت و آمد بودند. نخستین روزی بود که مشغول کار شده بودم چند ماهی می شـد کـه دنبـال کار می گشتم، اما مگر کار پیدا می شد، تا اینکه مجبور شدم، تن به این کـار بدم، خیلی سخت بود، اما چاره ای نداشتم منتظر بودم تا داوود که دیروز با او در شرکت آشنا شده بودم، کارت ها را برایم بیاورد و در مـورد شـرایط کـارت پخش کردن اندکی به من آموزش دهد.  
 بعد از دقایقی انتظار، داوود با عجله آمد و درحالی که کارت ها را بـه سـمت من می گرفت گفت
 » بیا بگیرفقط تو این کار باید یه کم پررو باشی، از هیچکی نباید خجالـت بکشی، مثل طلبکارا صـاف زل مـی زنـی تـو چشاشـون و کـارت رو مـی دی بهشون، همین!… از فردام خودت زحمت میکشی و مـی آی شـرکت کارتـارو تحویل میگیری.« 
کارت ها را گرفتم و او در حال دور شدن از من، گفت:  
 »احتمالاً چند ساعت دیگه کارم تموم شه، می آم که با هم بریم شرکت.«  نمی دانستم چه کار باید کنم، خیلی برایم سخت بود  
– »آخه من چه جوری روم بشه که جلوی هرکس ناکس دستم رو دراز کـنم و بهشون کارت بدم… اونم کارت یه شرکت تبلیغاتی!… آخه اینم شد کار، مـردم کار دارن مام دلمون خوشه کار داریم…« 
 بعد از کلنجار رفتن با خودم ، اندکی به عـابرانی کـه هرکـدام بـا عجلـه بـه طرفی می رفتند، نگاه کردم. عدهای خوشحال به نظر می رسیدند، عدهای هم ناراحت. بعضی با تلفن همراه صحبت می کردند و بعضی هم با خود. به سمت آنها حرکت کردم. پس از کمی این پا و آن پا کردن به سوی یک عابر رفـتم و در حالی که از خجالت خیس عرق بودم، کارت را به طرف او دراز کردم. عـابر بدون توجه به من به راه خود ادامه داد. به کنار عـابر دیگـر رفـتم، امـا فایـده نداشت، انگار کسی من را نمی دید. با خود گفتم:  
 »چه قدر درناکه کسی تو رو نبینه ،«   
 هر کاری کردم، یک کارت هم نتوانستم به کسی بدهم. همچنان با نا امیـدی به سمت عابران کارت میگرفتم، اما حتی یک نفر هم توجهی به من نکرد .تـا این که عابری به سمت من آمد و در حین گرفتن کارت، نشانی جایی را ازمن پرسید، گفتم
»نمی دونم، راستشو بخوای اسم همین خیابون رو هم بلد نیستم.« 
  • »مگه می شه آدم اسم خیابونی که توش کار مـی کنـه رو بلـد نباشـه مـارو ببین از کی آدرس میپرسیم
  بعد کارت را به گوشه ای پرتاب کرد و از من دور شد. ساعتی سپری شـده و من خسته و گرسنه همچنان این سو و آن سو می رفتم دیگر نای ایسـتادن را نداشتم. به دیوار تکیه دادم و عابرانی که از جلوی رویم رد می شدند، را نگـاه
کردم  
  • » آخه اینم شد شغل! از این همه شغل که تو این دنیاست، یعنی مـا عرضـه اینو نداریم که شغل بهتری داشته باشیم؟
مشغول حرف زدن با خود بـودم کـه یکدفعـه کسـی محکـم روی شـانهام زد .
برگشتم و داوود را دیدم. 
  • »ا... تو که هنوز همه کارتا تو دستته، پس این همه مدت داشتی چـی کـار میکردی؟«
  • »چی کار کنم، کسی اعتنایی به من نمیکنه.«
  • »دلت خوشه ها! « با دست به عابران اشاره کـرد »خیلـی از اینـا خودشـونم فراموش کردن، چه برسه به ما! تـو بایـد زورکـی ام کـه شـده کارتـا رو بـدی دستشون، البته بعید می دونم تو این کاره باشیسرم را پایین انداختم و گفتم:
 »چی کار کنم؟ هر کار  میکنم نمیتونم با این کار ارتباط برقرار کـنم، خـب بعضی از آدما برای بعضی کارا ساخته نشدن!« 
  • » مثل این که خیلی سرخوشی! ارتباط چه صیغهایه؟! فکر مـیکنـی مـن از این کار خوشم می آد! یا همه آدمایی کـه شـغلهای سـخت دارن، از کارشـون راضین… بدبختا مجبورن صب تـا شـب بـه خـاطر چنـدر غـاز جـون بکـنن...
متوجهی، مجبور… می فهمی؟«  – » تو خیلی وقته، تو این شغلی؟« 
  • » چند ماهی میشهشما قیافهات نمی خوره، عین من بیسواد باشـی. چـه جوری شد اومدی تو این کار؟«
  • » چی بگم… به قول شما مجبور شدم…«
  • » تو این کار باید یا خیلی پررو باشی، یا بلد باشی، جـوری زیـر و رو بکشـی که کسی متوجه نشه، تو با این چهره شسته رفته ای که داری بعید می دونـم بتونی… ا هادیم که داره می آد«
 هادی وقتی رسید، با ما احوالپرسی کرد و بعـد نگـاهی بـه کـارت هـای مـن انداخت و پرسید
 »پس چرا کارتات مونده؟ مگه تازه اومدی؟«    داوود با خنده گفت
»نه بابا خیلی وقته اومده، بنده خدا خیلی خجالتی تشریف دارن! « 
  • » حالا روز اولشه، راه می افته
  • »بازم دم خودم گرم، توام که نصف کارتا تو دسـتته! معلومـه خیلـی مونـده عین من حرفه ای بشی
 هادی با دلخوری توی چشمهای داوود زل زد و گفت
 »فکر کردی نمیدونم چی کار میکنی!« 
 داوود نیشخندی زد و گفت: »چیه، حسودیت میشه؟! تو هم بلدی بکن!« 
 هادی با ناراحتی روی خود را از داوود برگرداند و در حالی که به عابران نگـاه میکرد، گفت
 »نه داداش، ما مثل تو حرفهای نیستیم که زیر آبی بـریم، یعنـی وجـدانمون نمی ذاره.« 
  • »وجدان کیلویی چنده داداش؟ بگو میترسمو خلاص
  • » وقتی انداختنت بیرون و افتادی به التماس معلوم میشه ترسو کیه
  • »عمرًا بذارم متوجه بشن! مثل اینکه خیلی مارو دست کم گرفتی.«
  • »بنده خدا بهت شک کردن، همین روزا عذرتو میخوان. چقدر بهـت گفـتم مثل آدم کار کن، ولی به جای این که حـرف منـو گـوش کنـی، فقـط خنـده تحویلم دادی
  • »نامرد، نکنه تو لوم دادی؟«
  • »متاسفم برات که بعدِ چند ماه کار کردن، هنوز منو نشناختی، من اگه زیـر آب زن بودم، اون چند دفعه که این کارو کردی زیر آبتو می زدم
  • » اگه تو نگفتی، پس از کجا میگی شک کردن؟«
  • » دیروز مهتاب به من گفت، از خیابونی که تو توش کار می کنی، یه سری کارت دیده که تو جوب آب افتاده بودن، احتمال می دم به رئیس بگهداوود با ترس، آب دهانش را قورت داد و گفت
»من برم شرکت، یه سر گوشی آب بدم و ببینم میتونم یه جور ماس مالیش کنم یا نه. فعلاً خداحافظ.«  بعد با عجله از ما دور شد. 
 هادی نگاهی به من کرد و گفت: 
 »تو هم خجالتو بذار کنار. این کار خجالت بردار نیسـت، اگـه نتـونی کارتـارو پخش کنی، باید به فکر یه کار دیگه باشی.« 
  • » من که پاک گیج شدم.«
  • » گیج شدن نداره، به زورم که شده، باید کارتارو به مردم بـدی وگرنـه ازت نمیگیرن. یه لحظه اینجارو داشته باش.«
 سپس به سمت یک عابر رفت و یک کارت به سمت او گرفـت، عـابر تـوجهی  نکرد. هادی تا چند قدمی، او را همراهی کرد و بالاخره کارت را به او داد. بعد به سمت من که با تعجب نگاه می کردم، آمد و گفت: »دیدی کـاری نداشـت، فقط یه کم باید سمج باشی.«  – » چشم، سعی خودمو میکنم.« 
  • » خب حالا راه بیفت بریم شرکت، ناهارو بخوریم و برگردیم«
 با هادی راه افتادیم، هادی برعکس داوود هم خوش اخلاق بود و هـم چهـره زیبایی داشت آدم از مصاحبتش لذت می برد. 
 وقتی رسیدیم شرکت مهتاب، منشی دفتر، پشت میزش در حالی که گوشـی را با شانه به گوشش تکیه داده بود، همزمـان در حـال تایـپ و صـحبت بـود: 
»خیالتون راحت باشه، دو سال گارانتی داره، قبل از دو سال هر اتفـاقی بـرای لوازم ما بیفته، شرکت ازتون مرجوع میکنه.« 
 ما داخل آبدار خانه رفتیم تا غذای خود را گـرم کنـیم کـه صـدای رئـیس و داوود را شنیدیم. فاصله اتاق رئیس با آبدارخانه فقط یـک دیـوار بـود آن هـم دیوار پیش ساخته که راحت صدا از آن عبور می کرد
رئیس با عصبانیت: »به حسابداری سپردم که حقوق عقب افتادهات رو تسـویه کنه. ما رو به خیر و شما رو به سلامت.«  
  • »چیزی شده آقای رئیس؟«
  • »تصمیم گرفتیم تعدیل، نیرو کنیم
  • »من که از همه بهتر کار میکنم، اگه موضـوع تعدیلـه، چـرا از مـن شـروع
کردین؟« 
  • »اینو ما تشخیص میدیم که کی از همه بهتر کار میکنه، نه شما
  • »آقای رئیس، من تموم تلاشمو میکنم تا کارمو خوب انجام بدم.«
  • »تو که راست میگی، پس عمّهام کارتارو توی جوب ریخته؟«
  • »باور کنین پشت سر من صفحه گذاشتن، نمیدونم کـی ایـن دروغـا رو بـه شما گفته؟«
  • » فکر کردی من تا چیزی بهم ثابت نشه، هر حرفـی رو قبـول مـی کـنم « سطلآشغال زیر میزش را به او نشان می دهد.
 » اینم دروغه! از جوب خیابونی که شما کار میکنین، پیدا شده، فکر کـردی ما متوجه نمیشیم؟« 
  • »به خدا حالم اصلا خوب نبود، سرم درد می کرد، چشام سیاهی می رفـت، مجبور شدم، این کارو بکنم، چون نمیتونستم سرپا وایسم.«
  • »نمیدونم این چه مرضیه که با دروغ گفتن میخـوای کـار غلطتـو توجیـه
کنی!« 
  • »آقای رئیس قول میدم که دیگه از این غلطا نکنم، قول میدم
  • » راستشو بگو تا حالا چند بار این کارو کردی؟«
  • »به جان مادرم، اولین بارم بود
  • » دفعه آخرت باشه! این بار میبخشمت، اما وای به حالت اگه یه بـار دیگـه تکرار بشه! دیگه عذرت پذیرفته نیست
  • »دستم بشکنه، اگه تکرار بشه
  • » از این به بعد اگه دیدی حالت مساعد نیست بیا مرخصی بگیر.«
  • » چشم، خیلی ممنون، جبران می کنم
  • »نمیخواد جبران کنی، شما فقط کارتو خوب انجام بده، بفرماداوود از اتاق رئیس بیرون آمد و به سمت مهتاب رفت و گفت
 »چقدر گیرت اومد که زیر آب مارو زدی؟« 
  • » باورکن من حرفی به رئیس نزدم،
  • »باشه، نوبت مام می رسه، مطمئن باش که از این کار پشیمون می شیداوود از دفتـر بیـرون آمـد و در حـال رفـتن از شـرکت بـود کـه هـادی از آبدارخانه خارج شد و به او گفت
 » حالا کجا داری می ری؟ بیا یه چیزی بخور!« 
  • » حالم دیگه از اینجا بهم می خوره… مخصوصـا از آدمـای زیـرآب زن… یـه سیگار بکشم، بیام «
  • » وایسا منم بیام، کارت دارم… صدرا توام بیا بریم « من به سمت آنها رفتم و هرسه از شرکت خارج شدیم

قسمت سوم ( پیشنهاد دوم سرنوشت به آنها و برای ماندن در شخصیت سارق )

 
پیرمرد اتومبیل را متوقف کرد و گفت
 »خب هر کی خواست میتونه توقفگاه اول پیاده شه.«  مهتاب در حالی که با هدفون گوشی خود بازی می کرد، گفت
 »من که پیاده نمیشم.«  هادی هم گفت
 »منم پیاده نمیشم.« 
داوود نیز با چشم اشاره کرد که پیاده نمیشود. پیرمرد از آینـه بـه مـن نگـاه کرد و پرسید: 
 »شما چی؟« 
بیرون را نگاه کردم، هنوز هوا تاریک بود کمی مکث کردم و گفتم
 »نه… نه جام خوبه!« 
 پیرمرد پایش را روی پدال گاز گذاشت و اتومبیل حرکت کرد.  
 دقایقی بعد من رو به مهتاب کرده و با صدای بلند پرسیدم
 »ببخشین خانوم، شما قبلا منشی شرکت نبودین؟« 
 مهتاب هدفن را از داخل گوش خود در آورد، نگاهی به من کرد و پاسـخ داد:
»شما با من بودین؟ …متوجه منظورتون نمی شم!«  داوود به من نگاهی کرد و گفت
»این خانوم گفت، اگه شرکتی که در مـوردش صـحبت مـیکـردیم، منشـی خواست حاضره که بیاد مشغول شه. شما هیچی نشده استخدامشـم کـردی.« بعد شروع به خندیدن کرد
 نگاهی به داوود کردم و پرسیدم
 »خود شما چی؟ « اشاره به هادی » با این آقا توخیابون شلوغ کـارت پخـش کن نبودین؟« 
 داوود و هادی نگاهی به هم کرده خندیدند
داوود که هنوز می خندید، گفت
 » حالا که واسمون خواب میبینی یه خواب قشنگ تر ببین.«   پیرمرد از آینه به داوود نگاهی کرد و گفت
 »پس چی شد، مگه دنبال کار نمیگشتین؟« 
 داوود: »چرا! اما نه کارت پخش کنی، آخه کارت پخـش کنـی ام شـد شـغل!
صب تا شب باید سرپا وایسی تا چندر غاز بذارن کف دستت!«   هادی: »آخرشم، کلی نگاه تحقیر آمیز رو باید تحمل کنی.« 
 پیرمرد: »خب، پول در آوردن زحمت داره دیگـه! آدم تـا زحمـت نکشـه کـه مزدی گیرش نمی آد. مگه نشنیدین کـه شـاعر گفتـه، مـزد آن گرفـت جـان برادرکه کارکرد.« 
 داوود در حالی که پوزخند می زد، گفت
 »این شاعرام شکمشون سیر بوده! کنار نهر آب مـیشسـتن واسـه خودشـون هی شعر می گفتنکجای کاری حاجی!؟ خیلیها هستن که بدون زحمت یه شبه پولدار شدن. مـن خـودم کسـایی رو مـیشناسـم کـه تـا دیـروز هیچـی نداشتن. تا تقی به توقی خورد، یه دفـه دیـدم کـه سـوار ماشـینای اونچنـانی شدن.«   پیرمرد در حالی که به جاده تاریک چشم دوخته بود، گفت:
»شاید اونا از راه خلاف یه شبه پولدار شدن.« 
  • »چه فرقی می کنه، پول پوله دیگه! آدم از راه خلاف پولـدار بشـه بهتـره از اینه که یه عمر به خاطر چندر غاز سگ دو بزنه
  • »یعنی اگه موقعیت خلاف جور بشه شما قبول میکنین؟« داوود به دور و برش نگاهی کرد و گفت
 »بدمم نمی آد یک شبه پولدار شم.« 
  • »پـولی کـه از راه خـلاف در بیـاد، همـون جـورم از بـین مـی ره و فقـط روسیاهیش می مونه
  • »کدوم روسیاهی؟ اینا همه قصه اس.« نگـاهی بـه مـن کـرد و ازم پرسـید:
»درست نمیگم؟« 
  • »خلاف؟!فکر نمی کنم چیـز خـوبی باشـه، وقتـی جلـوی آدم یـه مسـیر آسفالت باشه چرا باید از مسیر خاکی بره؟« داوود بلند بلند خندید و گفت: 
 »همه همین حرفو میزنن، ولی وقتی موقعیتش جور میشه، از حرفشون بـر میگردن. ما آدما عادت کردیم و فقط بلدیم شعار بدیم، اما به عمل کـه مـیرسیم، همه مون وا می دیم… حالا، شما موقعیتش براتون جور شده یا همـین جوری میگی؟« 
 اندکی مکث کردم و گفتم: 
 » تو موقعیتشنه، قرار نگرفتم.« 
  • »دیدی گفتم، فقط بلدیم شعار بدیم، کار هر کسی نیست کـه چشـمش رو رو پول ببنده
 هادی حرف او را با سر تأیید کرد و گفت
 »داوود راست میگه، کمتر کسی که از ثروت باد آورده بدش می آد، هر چند از راه خلاف باشه!« 
مهتاب که داخل آینه ای کوچک، چهره خود را نگاه میکرد، گفت
 »من با نظر شما موافقم، خیلیها هستن که دیگرانـو نصـیحت مـیکـنن امـا وقتی یه پیشنهاد خلاف بهشون میشه، با روی باز پذیرا می شن.« 
 پیرمرد دستی به ریش بلندش کشید و گفـت: »شـاید اکثریـت ایـن جـوری باشن. به قول شاعر:
» “وقت خشم وقت شهوت مرد کو / طالب مردی چنینم کو بکو؟اما آدمایی ام هستن که تو موقعیت خلاف قـرار گـرفتن و ازش چشـم پوشـیدن، بخـاطر اینکه خیلی چیزا براشون از پول مهمتر بود.«  داوود: »مثلا چی میتونه مهمتر باشه؟« 
  • » آبرو، که به خاطر پول نمیخوان لکه دار بشه
  • »این پوله که برای آدم آبرو میـارهبـا دسـت بـه شـانه مـن زد و پرسـید:
»درست نمی گم؟« 

قسمت چهارم ( وسوسه شدن داوود برای پذیرفتن شخصیت سارق و رسیدن به طلاها )

  با ضربهای که به شانه ام خورد، خـودم را داخـل خیابـان شـلوغ دیـدم داوود کنارم بود و در حالی که دستش را به سمت من دراز کرده بود، گفت: 
 » حواست کجاست؟… اینارو داشته باش، من یه دستشویی برم، بیام.«   کارتها را از او گرفتم و داوود هم با عجله به سمت پـارکی کـه سـر خیابـان بود رفت
 احساس میکردم که دیگر از کسی خجالت نمیکشـم. بـه سـمت یـک عـابر رفتم و همان گونه که چند قدمی او را همراهی میکردم، هرجور بـود، کـارتی به او دادم
 زن و شوهری در حال بحث بـه مـن نزدیـک شـدند. مـرد بـا عصـبانیت بـه همسرش گفت:  
 »صد دفعه گفتم، یه کاری که میکنی، اینقدر منت سرم نذار!«   همسرش با عصبانیت، گفت
 »منم باید مثل زنای دیگه که دست به سیاه سفید نمیزنن باهات رفتـارکنم
تا قدرمو بدونی!« 
 کارتی به سمت آنها گرفتم. اما بدون توجه، همچنـان در حـال دعـوا بودنـد. چند قدمی آن دو را همراهی کردم. مرد با عصـبانیت نگـاهی بـه مـن کـرد و
گفت: 
 »دنبال چیزی میگردی؟« 
– »این خدمت شما.« 
 مرد ضمن برگرداندن روی خود از من، با همان حالت عصبانی گفت
 »برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه!«  زیر لب گفتم
 »حالا چرا میزنی!« 
همین که برگشتم، داوود را در حال خنده دیدم
دلخور گفتم: »قیافم خیلی خنده داره؟«  همانطور که غش غش می خندید، گفت:  
» مگه ندیدی داشتن باهم دعوا میکـردن، چـرا زورکـی بهشـون کـارت مـی
دی؟« 
کارتهاشو به او دادم و گفتم
 »چی کار کنم یه دونه ام یه دونس دیگه.« 
  • » بی خیال بابا، خیلی کارو جدی گرفتیکارتی را به سمت یک عابر گرفتم و گفتم:
 »اگه جدی نگیریم، چی کار کنیم؟!« 
  • » مثل اینکه یادت رفته که قراره از فردا راحت بشیم
  • » متوجه منظورت نمی شم
  • » یعنی چی؟ مگه هادی بهت نگفت؟«
  • » یادم نیست، چیزی گفته باشه.«
 داوود دستم را گرفت و به گوشهای برد و آهسته گفت
 »هادی گفت، بهت گفته که امشب قراره بریم سرقت طلافروشی!«   با تعجب به او زل زدم و گفتم
 »چی؟ سرقت از طلا فروشی… معلومه چی داری می گی.« 
 داوود صورت خود را به من نزدیک کرد و گفت: »یواش بابا، فکر نمـیکـردم، اینقدر ترسو باشی.« 
  • » موضوع ترس نیست، آخه همین جوری بی مقدمه که نمیشه
  • » بی مقدمه چیه!؟ مثـل اینکـه یـادت رفتـه، چنـد ماهـه کـه منتظـر ایـن
فرصتیم!« 
  • » من که بعید می دونم با شما بیامداوود سر خود را تکان داد و با تمسخر گفت:
 »بدبخت و بیچاره میخوای، تا آخر عمرت دستتو جلوی مردم دراز کنی!؟«   لبخندی زده و گفتم:  
»رئیس گفته که میخواد چند وقت دیگه شغلمو ارتقا بده و منو ببره قسـمت
اداری.« 
  • »فکر میکنی بری شرکت چقدر حقوقـت اضـافه مـیشـهاتومبیـل مـدل بالایی را که پشت چراغ قرمز ایستاده بود، به من نشـان داد: »بـه نظـرت یـه عمر کار کنی، میتونی لاستیکاشو بخری؟«
  • »فکر کردی که اگه گیر بیفتیم باید تا آخر عمر آب خنک بخوریم
  • » نقشه مون دقیقه! محاله دم به تله بـدیممیـل خودتـه، مـیخـوای نیـا ،شانس یه بار در خونه آدمو می زنه
  • »باید فکر کنم.«
 داوود در حالی که از من دور میشد، گفت
 »زیاد فکر نکنی مخت تاب برداره!« 
 با ناراحتی دست از کار کشیدم و به خودم گفتم: 
  »حالا چی کارکنم!؟ این داوود اونقدر همه چیزو راحت میگیره که انگار نـه انگار میخواد سرقت انجام بده! اونـم بـا منـی کـه تـا حـالا یـه آدامـس هـم ندزدیدم! اونا که دزدای حرفه ای ان خیلی وقتها گیر میافتن، وای به حـال ما!… نمی دونم، شاید هم حق با اونه!… اگه یه بار این کار رو کنـیم، دیگـه یـه عمر راحتیمولی اگه گیر بیفتیم چی؟!… اونوقته کـه نتـونیم تـا آخـر عمـر، سرمونو جلوی کسی بلند کنیم« 
 نخستین بار بود که احساس می کردم به جز خودم با دو نفر دیگـر در حـال حرف زدنم، یکی مرا تشویق بـه ایـن کـار و دیگـری از عاقبـت کـار مـرا مـی ترساند! نمی دانستم چه تصمیمی باید بگیـرم و حـرف کـدام را گـوش کـنم ،واقعا درست گفته اند که هیچ کس نمی تواند، انسان را مجبور به انجـام دادن کاری کند، حتی به تهدید گلوله، چون باز آخر کار، این خود انسانِ اسـت کـه تصمیم می گیرد که بین مرگ و زندگی یکی را انتخاب کند،  
 به اتومبیل های که پشت چراغ قرمز توقف کرده و منتظر سبز شـدن بودنـد، نگاه کردم. چند دختر بچه در میان آنها در حال پرسه بودند. هـر کـدام چنـد شاخه گل توی دستشان بود و به سمت اتومبیلهای مدل بالا مـی گرفتنـد و با التماس از رانندهها میخواستند که از آنها شاخه ای گل بخرنـد. راننـدههـا نیز اکثرًا بدون توجه به آنها شیشـه اتومبیـل را بـالا مـیکشـیدند و دخترهـا مایوس به سمت اتومبیل دیگر میرفتند. با خود گفتم: 
 »چه دنیایی مزخرفی، چرا باید اینقدر تـوش تبـیعض باشـه! یـه عـده از پـر خوری مریض باشن و یک عده ام از گرسنگی!… آخه این بچه ها چـه گنـاهی کردن که باید طعم نداری و بدبختی رو از الان بچشن!… مگه بنی آدم اعضای یکدیگر نیستن!؟لابد، نیستن دیگه!… چـه سـنخیتی میـان گـرگ و بـره!… گرگهایی که به راحتی مال مردم رو بالا می کشن و از له شدن دیگران ابـایی
ندارن!… « 
 یکدفعه متوجه شدم که کسی مرا صدا می زند، برگشتم هـادی را دیـدم کـه کنارم ایستاده است
 با دستپاچگی گفتم: 
 » ا سلام ببخشین متوجه نشدم… تو فکر بودم « 
هادی لبخندی زد و گفت
 » توام که جز فکر کردن کار دیگهای بلد نیستی!… داوود میگه، مثـل اینکـه نمیخوای با ما بیایی!؟« 
  • » نمیدونم… خیلی استرس دارم
  • »مهتاب، با این که دختره، از تو با دل و جرأت تره. یعنی چی کـه اسـترس داری!«
 سرم را پایین انداختم و گفتم
 »فکرکردی اگه گیر…«    هادی وسط حرفم پرید و گفت
 »می دونی چند وقتـه دارم نقشـه مـیکشـم؟ امشـب بهتـرین موقـع اس تـا نقشمونو عملی کنیم!« 
  • »می ترسم من بیام کارا خراب شه، آخه من که تا حالا دزدی نکـردم… بلـد
نیستم!« 
 هادی دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت
 »تو که کار خاصی نمی خوای بکنی! فقط با مهتاب، بـه عنـوان زن شـوهری که برای خرید رفتن، سر فروشنده رو گرم میکنید، بعد داوود می آد و کارارو تموم میکنه. اگه تو نیای تموم کارا خراب می شه!… از امشب دیگه همه مون راحت میشیم. امشب ساعت ٩ جلوی شرکت منتظرتم!« 
 با اکراه سرم را به علامت تایید، تکان دادم. هادی خـداحافظی کـرد و وقتـی داشت دور میشد،گفت:  
 »خیالت راحت، کارا ردیفه.« 
 با رفتن هادی، نگرانی من بیشتر شد هنوز دودل بودم. شروع کـردم سـاعاتی را به قدم زدن و فکر کردن، آخرش تصمیم گرفتم کـه بـا آنهـا همـراه شـوم. وقتی به خود آمدم که دیدم، هوا تاریک شده است. از عابری که به سمت من می آمد، ساعت را پرسیدم. با نگرانی به سـمت خیابـان رفـتم و دسـتم را بـهسمت اتومبیلها دراز کرده و فریاد زدم
 »مستقیم!…« 
 تاکسی کنارم ترمز کرد و با عجله سوار شدم. راننده که مرد مسـنی بـود، بـا سرعت پایین حرکت مـیکـرد کـه مبـادا مسـافری را ازدسـت دهـد، بـه هـر مسافری هم که می رسید، ترمزمیکرد .با کلافگی گفتم
 »ببخشید میشه یه کم عجله کنید.«   راننده، نیم نگاهی به من انداخت و گفت:  
 »شما اگه عجله داری، میتونستی دربستی بگیری. من که نمیتونم به خاطر شما از نون خوردن بیفتم!« 
 دقایقی بعد به یک چهار راه رسیدیم که ترافیک سنگینی داشت، با ناراحتی، مبلغی به راننده دادم و در حال پیاده شدن صدای او را شنیدم که می گفـت:
»مردم چقدر پرتوقع شدن!« 
 پیاده که شدم با نگرانی شروع به دویـدن کـردم. بعـد از انـدکی دویـدن، در حالی که نفس نفس می زدم، سوزش شدیدی داخل سینهام احسـاس کـردم. طوری که صدای خس خسم را می شنیدم. اما برای اینکه به موقـع سـر قـرار برسم، همچنان می دویدم .بالاخره در حالی که بدنم خیس عرق بود، جلـوی شرکت رسیدم، متاسفانه درِ آنجا بسته بود! با ناراحتی گفتم: 
 » ای داد بیداد، دیر رسیدم اونا رفتن! « 
 خواستم برگردم که صدای داوود را از پشت درخت شنیدم. به سمت او رفتم، هادی و مهتاب داخل اتومبیل مشکی رنگی نشسـته بودنـد. مـن و داوود هـم سوار شدیم.  
 با شرمندگی گفتم
 »ببخشین که دیر شد.« 
داوود پکی به سیگارش زد و رو به هادی که پشت فرمان نشسته بـود کـرد و
گفت: 
 »من می گم اینو با خودمون نبریم، کارارو خـراب مـی کنـه، معلومـه خیلـی ترسیده. رنگشو ببین، عین گچ سفید شده!«   مهتاب: »به نظر منم نبریمش بهتره «   هادی با عصبانیت گفت
 »بابا، منم می دونم این کاره نیس، اما چارهای نداریم نقشه مـون سـه نفـری جواب نمی ده.« 
 داوود: »چرا جواب نمی ده؟ بهتر از اینه که ایشون رو با خودمون ببریم.«   مهتاب: »منم با داوود موافقم من خودم تنهایی سـر طـلا فروشـو گـرم مـی
کنم.« 
داوود: »ای ول! حلّه دیگه. باور کن،طلافروش قیافـه اینـو ببینـه،شـک مـی
کنه.« 
 هادی فریاد کشید
 »بابا، چند بار بگم جور در نمی آد! حـالا مـن هـی بـه گـم نـره شـما بگـین بدوشنگاهی به من کرد »جان هرکی که دوسـت داری، ایـن چنـد سـاعتو هرچی من می گم گوش کن!…« 
 به او گفتم: 
 »چشم!… سعی خودمو میکنم که کارا خراب نشه.« 
 آنها نگاهی به یکدیگر کردند و هادی بـه سـرعت حرکـت کـرد. بعـد از نـیم ساعت من و مهتاب طبق نقشـه پیـاده شـدیم و بـه سـمت طـلا فروشـی راه افتادیم. قرار شد داوود ده دقیقه دیگر خود را به ما برساند…… 
 دقایقی بعد در حالی که کار را تمام کرده بـودیم، شـروع بـه دویـدن کـردیم دویست متر جلوتر، هادی با چراغ خاموش منتظـر مـا بـود. در همـین زمـان
صدای آژیر پلیس از دور به گوش رسید. هر سـه پشـت یـک درخـت مخفـیشدیم. تا صدای آژیر دور شود
 داوود در حالی که نفس نفس میزد، گفت
 »وایسین گورشو گم کنه.«  
 مهتاب از ترس و اضطراب گریه می کرد، داوود با عصبانیت گفت
 »چه وقته آبغوره گرفتنه! ببین، میتونی کارا رو خراب کنی؟!« 
 مهتاب با تنفر به داوود نگاهی کرد و خواست چیزی بگوید، اما نتوانست
 داوود نگاهی به دورو بر خود انداخت، صـدای آژیـر دور شـده بـود. او گفـت:
»حالا وقتشه بریم!«   مهتاب گریان و لرزان گفت
 »من باهاتون نمی آم.« 
  • »ما باهم اومدیم و باهمم بر می گردیم
  • »ما برای سرقت اومده بودیم، نه برای قتل
 داوود که از عصبانیت رگهای گردنش متورم شده بود دسـتش را بـه حالـت زدن بالا برد و فریاد کشید
 »داری اون روی سگی منو بالا می آریها!«   دست داوود را گرفتم و به سمت خودش کشیده وگفتم
 »تورو خدا آروم تر، الان پلیس میرسهها!«   داوود با همان حالت عصبی گفت
 »آخه مگه من از قصد کشتمش؟! اگه مجبـور نبـودم کـه ایـن کـار رو نمـی
کردم.«   به مهتاب گفتم
 »خواهش می کنم شمام بیاید بریم داخل ماشین صحبت کنیم. اگـه معطـل کنیم گیر میافتیم!« 
سپس هر سه به سمت اتومبیل حرکت کردیم. هـادی پیـاده شـده بـود و بـانگرانی اطراف را نگاه میکرد، به محض دیدن ما با عجله سوار اتومبیل شد. ما هم با شتاب سوار شدیم هادی پـایش را روی پـدال گـاز گذاشـت و اتومبیـل تیکآف زد و به سرعت حرکت کرد
 هادی که با دقت جلو را نگاه میکرد ،گفت
 »هیچ معلومه کجایین، دلم هزار راه رفت گفتم گیر افتادین.«   داوود با خوشحالی ساک را نشان داد و گفت
 »بالاخره تموم شد!« 
 هادی نگاهی به ساک کرد وگفت
 »اِی ول! دیگه بدبختیامون تموم شدرو به مهتاب » حالا تو چرا گریه میکنی؟« 
– »بدبختو کشت!«   هادی با ناباوری پرسید: 
 »چی داری میگی؟« بعد نگاهی به من انداخت »چی می گه صدرا؟«   من سرخود را تکان داده و گفتم
 »طلا فروش بدبخت کشته شد!« 
 هادی با عصبانیت به داوود نگاه کرد و فریاد زد
 »چی…؟ کشتیش؟«   داوود عرق ریزان، جواب داد
 »مجبور شدم شلیک کنم، کثافت، پولشو از جونش بیشتر دوس داشت.«   هادی پای خود را روی ترمز گذاشت و با دست محکم روی  پیشانیاش زد و
گفت: 
 »وای، حالا با این گندی که زدی، چه خاکی بریزیم تو سرمون؟«   داوود ساک را بالا گرفته و گفت
»هرکه طاووس خواهد، جور هندوستان کشد، اگـه یـارو نمـیمـرد کـه ایـنطلاها اینجا نبود!« 
 هادی تا این حرف را شنید، با خشم برگشت و یقـه داوود را گرفـت و فریـاد
کشید: 
 »طلاها بخوره تو سرت، مرتیکه آشغال، زدی بدبختو کشتی، حالا واسـه مـن
شاعرم شدی!«   داوود با عصبانیت گفت
 »یقه مو ول کن.« 
  • »مگه منِ خر نگفتم از اسلحه استفاده نکن.«
  • »مردک آژیرو زد، چارهای نداشتم
  • »این گندی که زدی رو خودت باید گردن بگیری
  • » ما باهم اومدیم دزدی، باهمم قتلو گردن میگیریمهادی مشتی به صورت او پرتاب کرد و گفت:
 »خفه شو تا دندوناتو نریختم تو دهنت.« 
 داوود نیز مشتی به سمت هادی پرتاب کرد و داد زد: 
 »رو من دست بلند میکنی آشغال عوضی، فکر کردی ازت می ترسم؟«   من هر کار کردم نتوانستم آن دو را جدا کـنم عـین خـروس جنگـی افتـاده بودند بجان یکدیگر، گفتم، الان بلایی سرخود می آورند.  
 هادی از اتومبیل پیاده شد و در عقب را باز کرد وگفت
 »گمشو بیرون از ماشین، دیگه نمیخوام ریخت نحستو ببینم!«   داوود در را گرفت و محکم به سمت خودش کشید و گفت
 »تا تکلیف طلاها روشن نشهپیاده نمیشم.« 
 از اتومبیل پیاده شدم و بعد از اصرار زیاد، هادی را سوار کردم
هادی سیگار در آورد و در حالی که پای خود را روی پدال گاز فشار  میداد،با چهره برافروخته شروع به پک زدن کرد
 به آنها گفتم: 
 »بهتره به جای دعوا، فکرامـون رو روی هـم بـذاریم ببینـیم، چـی کـار بایـد
بکنیم.« 
 هادی: »تکلیف روشنه، ما برای دزدی اومده بودیم، نه برای قتل. هرکی قتـل کرده، باید گردنم بگیره.« 
 داوود نگاه تندی به هادی انداخت و گفت
 »اینجوریه؟ باشه، من قتل رو گردن میگیرم!« 
 مهتاب با شـنیدن ایـن حـرف اشـکهـای خـود را بـا آسـتین پـاک کـرد و  خوشحال گفت
 »راست میگی، واقعا قتلو گردن میگیری؟«   داوود نگاهی به ساک کرد و آن را بالا گرفت و گفت
 »آره چرا نه، ولی حرفم اینه که، هرکه قتلو گردن می گیره تموم طلاها مـال اونه.« 
 هادی فریاد کشید
 »مرتیکه آشغال، مگه ما مترسک توییم.« 
  • »شما که عرضه چنین کاری رو نداشتین بیخـود کـردین دسـت بـه خـلاف زدین. حالا که قراره تموم بدبختیها رو به گردن من بنـدازین، محالـه بـذارم دستتون به طلاها برسه
  • »فکر کردی گاگول گیر آوردی! چند ماهه دارم نقشه میکشم
  • »نه، تو خر گیر آوردی که فکر میکنی هم قتلو گردن مـیگیـرم، هـم طـلا هارو بین شما تقسیم میکنم
  • »مطمئن باش قبل از اینکه از طلاها استفاده کنی، طناب دار گردنته
داوود در حالی که ساک را در بغل خود فشار میداد، گفت
 »اونش دیگه به تو ربطی نداره، نگه دار میخوام پیاده شممگه با تو نیستم، گفتم نگه دار.« 

قسمت پنجم ( حلول کردن داوود در شخصیت دزد و پیاده شدن از اتومبیل سرنوشت )

 
»نگه دار! گفتم نگه، دار!« 
 پیرمرد با تعجب به داوود نگاه کرد و پای خود را روی ترمز گذاشـت و گفـت:
» چرا داد میزنی، بفرما.« 
 هادی که با تلفن همـراه خـود ور مـیرود، بـه صـورت داوود زل زد و گفـت:
»راست میگه چرا داد میزنی؟« 
 داوود با کینه نگاهی به هادی انداخت و از اتومبیل پیاده شـد و در را محکـم
بست. 
 پیرمرد با ناراحتی گفت
 »یواش بابا، درو شکستیبعد نگاهی به بقیه کرد »شماه چـی، پیـاده نمـیشین؟« 
 هر کدام از ما با سکوت و تکان دادن سر جواب منفی دادیم
 اتومبیل به حرکت خود ادامه داد. بـا تعجـب برگشـتم و داوود را کـه داخـل جاده تاریک، دنبال چیزی می گشت را دیدم .سپس او با وحشـت شـروع بـه دویدن و فریاد کشیدن کرد
 » نگه دار، نگه دار… نامردا… طلاها…طلاها«    به راننده گفتم
 »مثل این که می خواد سوار شه«   راننده پدال گاز را فشار داد و گفت:   » خیلی از اشتباهاس که وقتی انسان انجام می ده، دیگه راه برگشتی بـراش باقی نمی ذاره، مثل کسی که از بالای ساختمون به قصد خودکشی پایین می پره و وسط راه پشیمون می شه!«   
 اتومبیل از داوود دور شد و او تک و تنها توی جاده تاریک ماند
 سر خود را به شیشه تکیه دادم و در حالی که دلم بـرای داوود مـی سـوخت، به جاده چشم دوختم.  
 هادی: »انگار تعادل روحی شو از دست داده بود. برای چی داشـت داد مـیکشید؟« 
 مهتاب نیز با تعجب گفت
 »حالا چرا اونجا پیاده شد؟«   پیرمرد آهی کشید و گفت
 » واقعا ،من که از کار بعضی از این آدما سر در نمی آرم!« 
 لحظاتی سپری شد و اتومبیل همچنان درجاده خاکی در حـال حرکـت بـود.
همه بدون اینکه حرفی بزنند به جاده نگاه میکردند
 هادی که گویی حوصلهاش سر رفته بود، نگاهی به پیرمـرد انـداخت و گفـت:
»حاجی، نواری، چیزی نداری بذاری؟« 
 پیرمرد که عمیقا به فکر فرورفته بود، با حرف هـادی بـه خـود آمـد و گفـت:
»چرا الان میذارم!« 
 داشبورت را باز کرد و چند سی دی را برانداز کـرد و یکـی از آنهـا را داخـل ضبط صوت گذاشت. صدای موسیقی ملایمی در فضای اتومبیل پیچید. 
 مهتاب نگاهی به پیرمرد کرد و گفت: »ببخشید نمی شه، یه نوار شادِ با کلام
بزارین.« 
 هادی: »همین خوبه دیگه، کی حوصله با کلامشو داره.« 
 من که از موسیقی لذت می بردم، گفتم : »به نظر مـنم موسـیقی بـی کـلام بهتره، چون هرچی رو کـه بخـوای مـی تـونی باهـاش توذهنـت بسـازی، امـا موسیقی با کلام این جوری نیست و اون تعیین می کنه کـه چـی تـو ذهنـت ساخته شه.« 
  • »جای داوود خالیه، اگه الان اگه اینجا بود، یه چیزی بهت می گفـت.« بعـد شروع به خندهکرد.
 من هم خنده ام گرفت. مهتاب با دلخـوری، نگـاهی بـه سـاعتش انـداخت و
گفت: 
 »ببخشین تا توقفگاه بعدی، خیلی مونده؟«   پیرمرد جواب داد
 » اونجا پیاده میشین؟« 
  • »آره، میترسم دیر بشه نتونم برسم.« با خود گفتم: 
 »من که از کار اینا سردرنمی آرم، انگار حالشـون خـوش نـیس، اون از داوود که تو اون تاریکی که چشم چشمو نمیدید پیاده شد ، ایـنم از اینکـه معلـوم نیس برای چی اینقدر عجله داره.« 
 اتومبیل داخل جاده آسفالت افتاد و پیرمرد که پدال گاز را می فشرد، گفـت:
»بالاخره خاکی تموم شد.« 
 مهتاب با خوشحالی گفت: »راحت شدیم، حالا دیگه زودتر می رسم.«   هادی سر خود را به عقب تکیه داد و چشمهایش را بست و گفت:  
  • »الان می شه یه چرت زد. دل و قلوه مون اومده بود تـو دهنمـون، بـس کـه چاله چوله، داشت
رمن هم چشمهایم را بستم و داشت چرتم می گرفت که… 

قسمت ششم ( پیشنهاد سرنوشت به صدرا و مهتاب در شخصیت متمول و پولدار و شخصیت طلا فروش به هادی )

  با صدای مهتاب که میگفت
 »چرا نمی ری، چراغ سبز شد؟« پلک هایم را باز کردم و دیدم که کت شلوار گران قیمتی به تن کـرده و پشـت فرمـان اتومبیـل مـدل بـالایی نشسـته ام. مهتاب هم لباسهای گران قیمتی پوشیده بود، پایم را روی پدال گاز گذاشـتم و اتومبیل داخل خیابانی نسبتا تاریک حرکت کرد.  
 مهتاب که خیلی نگران به نظر میرسید، گفت
 »میترسم مغازه روببنده، گفته تا ده شب بیشتر باز نیس.«   نیم نگاهی به او کرده و گفتم
 »خب اگه فکر میکنی دیره، فردا بریم.« 
 او که همچنان با نگرانی بیرون را نگاه میکرد، گفت
 »نه، نمیتونم، شب خوابم نمیبره. یه دفعـه دیـدی سـرویس طـلای بـه اون قشنگی رو فروخت.« 
  • »این همه طلا فروشی، فوقش از یه جای دیگه میخریم
  • »مثل اینکه متوجه نیستی، یه هفتهاس دارم میگردم، پدرم در اومـده بـس که از این طلا فروشی به اون طلا فروشی رفتمبا خنده گفتم:
 »بس که بد سلیقهای!« 
  • »اگه خوش سلیقه بودم که تو رو انتخاب نمیکردم
  • » خیلی ام دلت بخواد.«
  • » صبر کن وقتی گردن بندو انداختم گردنم، اون موقع میبینی که یه عـده از حسادت چشاشون در می آد
  • » پس بگو به خاطر چیه که یه هفته داری میگردی
  • » آخه، بعضیها رو باید سرجاشون نشوند.«
  • » صد دفعه بهت گفتم، برای خودت زندگی کن! کو گوش شنوا؟«
  • » مگه میذارن، اگه می دیدی چه فیس و افادههایی می اومدن؟«
  • » خب اگه تو هم بخوایی حال اونا رو بگیری که مثل اونا می شی
  • » با هرکی باید مثل خودش رفتار کرد
 سر خود را تکان دادم، و آهسته زیر لب گفتم: »تا این طلا رو نخری ول کـن
نیستی.« 
 به چهارراهی رسیدیم و پشت چراغ قرمز منتظر ماندیم. چند دختر بچـه بـه سمت ما آمدند هر کدام چند شاخه گل توی دست هایشان بود. شـاخه گلـی را به سمت مهتاب گرفتند و با التماس گفتند: »خانوم! تورو خدا یکـی از اینـا رو بخر.« 
 مهتاب با بی اعتنایی، شیشه را بالا کشید. و یکی از آنها به سمت مـن آمـد و شاخه گلی را به طرف من گرفت و گفت
 »آقا! می شه یه شاخه گل ازم بخری؟« 
 نگاهی بـه سـر و وضـع دختـرک انـداختم، لبـاس کهنـه ای پوشـیده بـود و صورتش از دود اتومبیل ها سیاه شده بود ،وقتـی سـر و وضـعش را دیـدم بـا ناراحتی یک شاخه گل از او خریدم. دختر بچه با خوشحالی تشکر کـرد و بـه سمت اتومبیل دیگر رفت
 دختر بچه های دیگر ،به سمت من آمدند و مهتاب با عصبانیت گفت
 »به اینا اگه رو بدی آستر هم می خوان.« 
  • » بیچارها چی کار کنن، مجبورن به خاطر یه لقمه نون… «
مهتاب با نگرانی به چراغ نگاه کرد و گفت
 »اه دیر شد دیگه، لا مذهب چرا سبز نمیشه؟« 
  • » خب بهش زنگ بزن. مگه شماره شو نداری؟« چراغ سبز شد و مهتاب با اخم گفت:
 »برو دیگه چرا وایسادی!« 
  • »حالا نگفتی قیمتش چنده؟« مهتاب به ساعتش نگاه کرد و گفت:
 »یه کم عجله کن٥٥ میلیون.« 
  • » ٥٥ میلیون!؟ چه خبره! حالا اگه ارزون ترشو بر میداشتی چی میشد؟« مهتاب با دلخوری از کیفش پاکت سیگاری در آورد و یک نخ روشـن کـرد و در حالی که پکی به سیگار میزد، گفت: »حالا من از یه چیزی خوشم اومـده، تو هم بزن تو ذوقم
 متعجب به سیگار کشیدنش نگاه کردم، و با ناراحتی گفتم
 »مگه چند ماه پیش ٤٠ میلیون ندادم برای اون سرویس طلا؟« 
 در حالی که دود سیگار را بیرون می داد، گفت: »خودت داری میگـی چنـد ماه پیش.« 
 شیشه سمت خودم را پایین داده و گفتم
 »حالا چی میشد همونو برای عروسی میانداختی؟!« 
  • » اونو که برای بله برون انداخته بودم، مثل اینکه عروسی داداشمهها؟«
  • » من که نگفتم عروسی پسرخالته! اگـه مـثلا ارزون ترشـو بـر مـیداشـتی، عروسی سر نمیگرفت! مگه نمیدونی این طلا فروشا چقدر روی طلای گـرون قیمت میخورن؟«
  • » نشد من با تو بیام خرید، با دل خوش برگردم
  • » آخه سرت تو حساب که نیست، فقط میگی بخرم.«
 مهتاب با عصبانیت سیگارش را نصفه توی جا سیگاری خاموش کرد و گفـت:
»اصلاً دور بزن من قیدشو زدم.« 
  • » حالا چرا قهر میکنی؟«
  • » آخه ٥٥ میلیونم پوله که به خـاطرش منّـت مـیذاری! خوبـه مـنم مثـلِ خیلی از زنا نانجیب دائما، در حال خرید باشم...!« آهسته زیر لب گفتم: »آره، تو خیلی نجیبی
  • » بلند تر بگو منم بشنوم.« زیرچشمی بهاونگاه کرده وگفتم
 »می گم که، چرا فکر میکنی به خاطر پوله که من باهات بحث میکنم؟«   سیگار دیگر روشن کرد و گفت: »اون دفعه هم این برخورد رو با من کردی.«   برای اینکه حرف رو عوض کنم، گفتم
 »چقدر سیگار میکشی!؟ حیف زیبایی تو نیست!«   کم کم به مغازه طلا فروشی نزدیک شدیم
 مهتاب وقتی طلا فروش را دید که بیرون مغازه ایستاده، با خوشحالی سـیگار را بیرون پرتاب کرد و گفت
 »همین بغل پارک کن.« 
 اتومبیل را کنار طلا فروشی پارک کردم. مهتـاب بـا عجلـه پیـاده شـد و بـه سمت طلا فروش که در حال بستن مغازه بود رفت. من هم پیاده شـدم و بـه سمت آنها رفتم، میان راه با خود گفتم: 
 »کاش منم یه ذره اندازه طلا برات ارزش داشتم. همـه چیـزت شـده پـول و
طلا!…« 
 مهتاب کنار طلا فروش رسید و با شرمندگی گفت
 »ببخشید دیر شد.«   هادی با دیدن مهتاب، با دلخوری گفت
 
»فکر کردم دیگه پشیمون شدین داشتم مغازه رو میبستم.« 
– » شرمنده، یه کاری پیش اومد و گرنه ما اینقدرم بد قول نیستیم.«   هادی کرکره را بالا کشید و گفت: »بفرمایین من در خدمتم.« 
 هر سه داخل مغازه شدیم و هادی به سمت گاو صندق رفـت و بعـد از کمـی کلنجار، چند سرویس طلا بیرون آورد و داخل ویترین گذاشت. بعـد سـرویس طلای مورد پسند مهتاب را در آورد و به او داد و گفت: 
 » اینم سرویس طلایی که سفارش داده بودین، از این به بعد اگه طلای دیگه ای خواستین یه بیانه پیش من بذارین، تا من براتون کنار بذارم، چند سـاعت پیش براش مشتری اومده بود، دودل بودم، آخر بهش گفتم فروخته شده!«  مهتاب که از دیدن طلا ذوق زده شده بود، گفت: 
 » خیلـی ممنـون کـه نفـروختین«آن را بـه مـن نشـان داد »ببـین چقـدر
خوشگله.«   با بی تفاوتی گفتم: 
 »خوبه، بد نیست.«   هادی با چاپلوسی گفت
 »واقعاً باید به سلیقه خانمتون آفرین گفت، این یکـی از کارهـای تـکِ مغـازه مونه. دست ساز ایتالیاس شما کل بازار رو بگردین، محاله همچین کاری پیـدا
کنین.« 
 در حالی که ویترین طلاها را نگاه میکردم، با بی اعتنایی گفتم: 
 »البته اینکه خانوم ازش خوشش اومده، حرفی نیست، اما انگـار بـا سـرویس طلاهای دیگه زیاد فرقی نداره!«   هادی با چرب زبانی گفت
 »اختیار دارین! اگه دقت کنین متوجه میشین که ظرافتی کـه تـو ایـن کـار هس، تو کارای دیگه نیس.« 
  • » حالا قیمتش چنده؟«
  • » قابل شما رو نداره
  • » خواهش میکنم.«
  • » به خانمتون هم عرض کردم ٥٥ میلیون.«
  • » قیمتش خیلی تنده.«
  • » مطمئن باشین که شما پول طلاشو میدین، اجرتش رو ازتون نمـیگیـرم، چون قیمت قبله.«
  • » شما درست می گین، اما ٥٥ میلیون ام برای یه سرویس طلا زیاده.«
  • » البته مدلهای اروزن ترم هس، میتونین اونارو بردارین
 به مهتاب که جلوی آینه ایستاده بود و گردن بند را امتحان می کـرد گفـتم:
» نظرت چیه؟« 
  • » آخه من از این خوشم اومده، ببین چقدر بهم می آد.«
 هادی با شنیدن این جمله، گویی که قند توی دلش آب شـده باشـد، گفـت:
»حالا دیگه خانمتون خوشش اومده، بهتره برش دارین. اگه بعـد از یـه مـدت خواستین، می تونین بیارین، یکی، دوتومن بالا پایین ازتون بر میدارم.«   مهتاب باعشوه گفت
 »راست میگه صدرا! فوقش بعد یـه مـدت اگـه خوشـمون نیومـد، مـی آیـم عوضش میکنیم.« 
 آهسته زیر لب گفتم: »برای تو چه خیالیه! منِ بدبخت باید پولشو بدم.«    با دلخوری از کیفم کارت الکترونیکی را به هادی دادم و کارت را به دستگاه کشید و بعد از پرسیدن رمز، مبلغ را از حساب برداشت، بعد بـا چـرب زبـانی گفت: »مطمئن باشین که ضرر نکردین.«   سرم را تکان داده و گفتم: »امیدوارم!«   هادی گفت: »مبارکتون باشه.« 
مهتاب جعبه سرویس طلا را گرفت و داخل کیفش گذاشـت و در حـالی کـه بیرون را نگاه می کرد، یکدفعه رنگش عین گچ سفید شد. با تعجب  بیـرون را نگاه کردم و داوود را دیدم که با سرعت در حال نزدیک شدن به مغازه اسـت. او در حالی که توی یکی از دستهایش چیزی را پنهـان کـرده بـود  بـا دسـت دیگرش با عجله در حال کشیدن نقابی روی سـر و صـورتش بـود. مهتـاب از وحشت خود را به شیشه  ویترین چسباند.  
 داوود وارد مغازه شد و اسلحه را به سمت من گرفت و فریاد کشید
»برین اون گوشه، اگه صدایی ازتون بشنوم، شلیک میکنم.« 
 با وحشت، در حالی که صدای ضربان قلبم را میشنیدم، دستپاچه مهتـاب را به سمت خود کشیدم
 داوود، اسلحه را به سمت هادی گرفت و سـاکی را بـه او داد و فریـاد کشـید:
»زود باش، پرش کن.« 
 هادی که به مِن و مِِن افتاده بود، با التماس گفت:  
 »تورو خدا به زن و بچهام رحم کن.« 
 داوود که از عصبانیت، رگهای گردنش متورم شده بود داد کشید
 »خفه شو، عجله کن!« 
 من و مهتاب با دلهره به سارق نگاه می کردیم. دستم را روی دهـان مهتـاب گذاشته بودم که مبادا جیغ بزند
 هادی که هراسان ساک را پر می کرد، گفت
 »به خدا، همه اینارو قسطی آوردم، هنوز قسطشونو نـدادم. تـورو خـدا رحـم
کن!« 
 داوود با لوله اسلحه محکم به سینه هادی زد و فریاد کشید: 
 »خفه شو تا مختو نریختم رو زمین.« 
  • »به خدا این پولا خوردن نداره
  • »چرا لفتش میدی؟ مثل اینکه از زندگیت سیر شدی
 هنوز هادی ساک را کامل پر نکرده بود که داوود آن را از او قاپـد و بـا عجلـه به سمت در رفت. یکدفعه آژیر مغازه به صدا در آمد
 داوود اسلحه را به سمت هادی گرفت و گفت
 »کثافت، آشغال، کار خودتو کردی؟« 
  ناگهان صدای شلیک بلند شد و هادی خون آلـود، روی زمـین افتـاد. داوود هم با سرعت شروع به دویدن کرد
 مهتاب دائم جیغ می کشید. چند تنی با سرو صدای زیاد داخل مغازه شدند.  
یکی میگفت
 » به اورژانس زنگ زدین؟«   اون یکی میگفت
 »١١٠ رو گرفتین؟« 
 بعد از لحظاتی، آمبولانس کنار طلا فروشی توقف کرد و دو پرستار با برانکارد داخل مغازه شدند. یکی از آنها با صدای بلند رو به جمعیت فریاد کشید
 »این جلو رو خلوت کنین.« 
 جمعیت کنار رفتند و پرستارها بـالای سـر هـادی رفتـه، او را روی برانکـارد گذاشتند و در حالی که به سمت آمبولانس میبردند، یکی از آنها گفت:  
» خدارو شکر زنده است، داره نفس میکشه.« 
سپس سوار آمبولانس شـده و آژیـر زنـان از آنجـا دور شـدند. بـا رفـتن آنهـا اتومبیل پلیس آژیر کشان مقابل طلا فروشی متوقف شد. 
دست مهتاب را که میلرزید گرفتم و به سختی سعی کردم، از وسط جمعیت رد کنم. چند نفر پیوسته از ما سئوال می کردند
  • » چه جوری شد به طلا فروش شلیک کرد؟«
  • » چند نفر بودن؟«
با کلافگی گفتم
 »مگه نمیبینین حال همسرم خوب نیست؟ راه بدین ردشیم.« 
 در حالی که به زحمت از وسط جمعیت رد می شدیم، دو پلیس داخل مغـازه شدند و از جمعیت داخل طلا فروشی شـروع بـه پـرس و جـو کردنـد .وقتـی متوجه شدند که ما قبل از حادثه آنجا بودیم. به سمت ما آمدنـد و خواسـتند که با آنها به کلانتری برویم
 مهتاب را نشان داد و گفتم
 »حال همسرم مساعد نیست، اگه اجازه بدین فردا خدمتتون برسیم.«   پلیس ها قبول نکردند و در حالی که جمعیت را متفـرق مـی کردنـد، سـوار اتومبیل شدیم و به سمت کلانتری حرکت کردیم

  قسمت هفتم ( پذیرفتن شخصیت پولدار از طرف مهتاب و ماندن در آن شخصیت )

 پیرمرد اتومبیل را متوقف کرد و مهتاب نگاهی به من انداخت و بـدون اینکـه حرفی بزند، پیاده شد
پیرمرد به من و هادی گفت
 »شما چی؟« 
من نگاهی به مهتاب که از ما دور می شد، کردم و بعد از مکثی کوتـاه گفـتم:
»نه! پیاده نمیشم.« 
هادی سر خود را به پشت تکیه داده و در حال چرت بود
پیرمرد سرش را به عقب برگرداند و گفت
 »با شما هستم پیاده نمیشی؟« 
هادی را تکان دادم و او هراسان از خواب پرید، گفتم
 »حاجی با شماست. پیاده نمیشی؟«   هادی با اضطراب، اطرافش را نگاه کرد و گفت
 »نه، نه پیاده نمیشم.« 
 اتومبیل حرکت کرد و به مسیر خود ادامه داد
 هادی که مضطرب به نظر میرسید، رو به پیرمرد کرد و گفت
 »ببخشین، نمیشه کمی تندتر برین. آخه خیلی عجله دارم!«   پیرمرد زیر لب گفت
 »ای بابا، توام که عجله داری، خوبه بیدارت کردیم!«   هادی با نگرانی گفت
»میترسم، اگه زودتر نرسم کار از کار بگذره!« 
  • »پس، حتما تو توقفگاه بعدی کار مهمی داری ؟«
  • » آره.«
  • » البته این ماشین عمر خودشو کرده، دیگه از این تند تر نمیره.« به شیب تندی رسیدیم، اتومبیل وقتی مسیر سربالا را طی مـیکـرد، صـدای موتورش به گوش میرسید. به پیرمرد گفتم:
 »مثل این که به ماشین خیلی فشار اومده.« 
  • »من که گفتم، این ماشین آخرای عمرشههادی: »چرا وام نمی گیرین، عوضش کنین؟« 
  • » دیگه از من گذشته که سرپیری دفترچه دستم بگیرمو قسط بدمدر این لحظه اتومبیل ریپ زد و پس از لحظاتی خاموش شد پیرمرد چند بار استارت زد، اما فایده نداشت، پیاده شد و در کاپوت را بـالا زد و شـروع بـه ور رفتن با موتور کرد .من و هادی هم پیاده شدیم.
 هادی بالای سر پیرمرد رفت و با ناراحتی گفت: 
 »شانس ما رو میبینی! حالا که عجله داریم، باید این ماشـینم خـراب بشـه
اگه لازمه هلش بدیم.« 
  • » نه، زبون اینو فقط خودم میدونم.«
 من به اتومبیل تکیه دادم و محو تماشـای منـاظر جـاده شـدم. هـوا گـرگ و میش بود و نسیم خنکی سر و صورتم را نوازش می داد. 
 با خود گفتم: 
 »چرا همیشه وقتی آدم عجله داره، کارا درست پیش نمی ره«  
 پیرمرد بعد از کلنجار رفتن با اتومبیل، چند استارت زد، اما اتومبیـل روشـن نشد. 
 با کلافگی گفت: 
 »ای بابا پس این چه مرگش شده؟«   هادی با نگرانی گفت
 »حاجی! بهتره هلش بدیم، استارت نمیخوره.« 
  • »باشه.«
 پیرمرد پشت فرمان نشست و ما شروع به هل دادن کردیم
 هادی همچنان که هل میداد، گفت: »شانس من بدبختو می بینی! حـالا تـو این هاگیر، واگیر باید خراب بشه.«   من در حالی که نفس نفس میزدم، گفتم
 »نگران نباش، ان شاءالله روشن میشه.« 
 بعد از کمی هل دادن، اتومبیل روشن شد و با خوشحالی گفتم
 »نگفتم!« 
 هادی با عجله در اتومبیل را باز کرد و ضمن سوار شدن بـه مـن گفـت: »زود باش، زود باش سوار شو.« 
 من هم سریع سوار شدم و اتومبیل به حرکت خودش ادامه داد
 هادی با بی قراری جلو را نگاه کرد و گفت
 » نمیدونم چرا اینقدر دلشوره دارم! انگار کسـی بهـم مـی گـه کـه توقفگـاه بعدی پیاده شو. نمیدونم شمام این احساسو داشتین یا نه؟«   به او گفتم: 
 » درسته، بعضی وقتا، انگار کسی از درون با آدم حرف می زنه.«   پیرمرد به من گفت
 »دیگه چیزی نمونده، شما که پیاده نمیشین؟«   گفتم: » نمیدونم!« 

 قسمت هشتم ( پیشنهاد سرنوشت به صدرا و هادی در قامت پلیس )

 توی ادراه پلیس، در حالی که لباس سـرهنگی بـه تـن داشـتم پشـت میـزم نشسته بودم و هادی با لباس سرگردی کنارم ایستاده بود. روبروی ما مهتـاب و شوهرش نشسته بودند، و روی میز  عکس داوود که با کامپیوتر نقاشی شده بود، قرار داشت.  
 هادی رو به من کرد و گفت
 »قربان! اگه این خانوم محترم درست شناسـایی کـرده باشـن، سـارق سـابقه
داره.« 
به عکس خیره شده و گفتم
 »گفتی اسمش چی بود؟« 
  • »داوود مظفری.«
  • » قیافش برای من خیلی آشناس، نمیدونم کجا دیدمشهادی نگاهی به عکس انداخت و گفت:
 »مـنم اولـین بـار کـه عکسـو دیـدم بـرام آشـنا اومـد. شـاید قـبلاً اونـو تـو بازداشتگاهی، جایی دیده باشم.«   من رو به مهتاب کرده و پرسیدم
 »شما مطمئنین که این عکس همون سارقه؟!«   مهتاب که هنوز صدایش می لرزید، با بغض پاسخ داد
 »من تموم سعی خودمو کردم، چون فقط یه لحظه چهره شو دیدم.« 
  • »امیدوارم همونی باشه که دیشب دیدن!«
  • »امیدوارم.«
  • »خب شما میتونین تشریف ببرین، خیلی زحمت کشیدینهمسر مهتاب که نگران به نظر میرسید، گفت:
 »خواهش میکنم، وظیفه بود.« 
  • »فقط اگه نیاز شد باهاتون تماس میگیریم
  • » ما در خدمتیم.«
 آنها خداحافظی کردند و در حالی که شوهرش، دست مهتاب را گرفته بود، از اتاق خارج شدند
 من رو به هادی کرده و گفتم
 » بهتره عجله کنیم تا سارق فرصت فرار پیدا نکنه!«   هادی بلند شد و احترام گذشت و گفت
 »چشم قربان! بچههام آمادن.« 
  • » پس سریع دست به کار شین.«
 ساعتی بعد من، هادی و سه تن از اعضای پلیس با اتومبیل، بدون زدن آژیـر به سرعت حرکت کردیم.  
 به هادی گفتم
 »مطمئنی آدرس درسته؟« 
  • » تا جایی که بررسی کردیم، سوژه تو یکی از اون خونههای قـدیمی پنهـون
شده.« 
  • » خدا کنه از اونجام نرفته باشه
  • » یکی از همسایه هاشون که نیم ساعت پیش زنگ زد گفـت، طـرف داخـل خونه شده و دیگه ندیدن که بیرون بیاد.« به راننده گفتم:
 »عجله کن تا فرار نکرده دستگیرش کنیم.« 
  • » چشم قربان!«
 لحظاتی بعد داخل کوچهای شدیم و کنار یک خانه قدیمی توقف کردیم
 همراه همکاران پلیس با عجله از اتومبیل پیاده شدیم. یکی از نیروهـا، زنـگ خانه را زد و پس از لحظاتی، مرد مسنی در را باز کرد
 هادی رو به مرد مسن کرد و پرسید
 »شما با پلیس تماس گرفتین؟.« 
  • » بله، نیم ساعت پیش مرد مشکوکی با یه ساک، داخل این خونـه روبـروی
شد.« 
 هادی عکس داوود را به او نشان داد و گفت
 »این نبود؟« 
  • » فکر کنم.«
  • » شما از کجا بهش شک کردین؟«
  • » من از پنجره خونهمون که طبقه سومه، داشتم کوچه رو نگاه میکردم، یـه دفه مردی رو دیدم که ساک به دست کنار در این خونه که سالهـاس کسـی توش زندگی نمی کنه، به طور مشکوک اطرافشـو نگـاه کـرد، بعـد کلیـدی از جیبش در آورد و درو باز کرد و داخل خونه شد. من چون کمی شـم پلیسـی دارم، بیشتر دقت کردم و دیدم که رفت داخل باغچه حیاط، اونجا یـه کلنـگ کنار درخت بود، انگار از قبل برنامه ریزی کرده بود و شـروع بـه کنـدن کـرد.
هنوزم کارش تموم نشده و داره زمینو می کنه.« 
  • » فکر کنم خودشه، ممنون از لطفتون
  • » وظیفم بود.« به نیروهای پلیس گفتم
 »عجله کنین.« 
 سپس کنار در خانه قدیمی رفتیم. یکی از افراد پلیس با دستگاهی که همراه داشت، در خانه را باز کرد و داخل شدیم. یکی از نیروها هـم بیـرون مشـغول نگهبانی شد. 
 آهسته گفتم
 »خیلی احتیاط کنین.« 
 به آرامی وارد حیاط شدیم. صـدای کلنـگ از باغچـه بـه گـوش مـی رسـید، نزدیکتر که شدیم، دیدیم داوود درون باغچه در حال کندن زمین است. تـوی تاریکی  به او نزدیک شدیم. ناگهان پای یکی از مأموران به چیزی گیر کـرد و صدایی ایجاد شد یکباره داوود با ترس و ناباوری کلنگ بـه دسـت بـه سـمت ماموران حمله ور شد. هادی با قنداق اسلحه خود به گردن او زد و داوود روی زمین افتاد. یکی از ماموران، سریع بالای سر او رفت و با دستبند دستهـایش را بست. بعد او را کشان کشان به سمت اتومبیل بردند.  

قسمت نهم ( پذیرفتن هادی در شخصیت پلیس )

 » بفرمایین اینم توقفگاه چهارم!« 
 هادی با عجله در را باز کرد و در حال پیاده شدن، گفت
 »لطف کردین.«  پیرمرد به من گفت
 »شما چی، پیاده نمیشین؟« 
 در حالی که به دور شدن هادی نگاه میکردم، گفتم
 »فعلاً نه!« 
 بعد از لحظاتی اتومبیل به حرکتش ادامه داد. 
 همچنان که بیرون را نگاه میکردم، گفتم
 »بنده خدا انگار خیلی عجله داشت.«   پیرمرد در حال عوض کردن دنده گفت
 »اکثر مسافرامون عجولن، نگفتی کجا پیاده میشی؟« 
  • » فعلاً تصمیم نگرفتم، حالا بریم تا ببینیم، چطور میشه.«
  • » میل خودته، ما وظیفمون اینه آدمایی که تو این مسیر گـم شـدن ،رو هـر جا که می خوان پیاده کنیم، حالا یکی اوایل راه پیاده مـیشـه، یکـی اواسـط راه، یکی ام تا آخر مسیر می آد.«
 سرم را جلو آوردم و با لحن صمیمانه گفتم
 »خیلی وقته تو این مسیر کار میکنین؟« 
  • » آره، خیلی وقته، باور کن دیگه آمارشو ندارم، ولی از وقتی کـه یادمـه، تـو این مسیر آدمای گمشده رو جابه جا میکنم.« – » می شه بپرسم برای چی این کارو می کنی؟«   پیرمرد دستی به ریش خود کشید و گفت
 » هرکی وظیفهای داره، اینم وظیفـهایـه کـه بـه عهـده مـن گذاشـتن. حـالا بگذریم از اینکه خیلیها نه تنها وظیفه شونو انجام نمیدن، دیگران رو هـم از وظیفشون منصرف می کنن.« 
  • » حتما خیلی احساس رضایت میکنین از اینکه آدمای گـم شـده رو جابـه جا میکنینپیرمرد با لبخند گفت
 »آره، خیلی خوشحالم که این کارو می کنم، اما متاسـفانه یـه سـری از آدمـا انگار نمیخوان کسی اونا رو نجات بده.« 
  • » مگه می شه کسی نخواد نجات پیدا کنه
  • » مگه ندیدی یکی از مسافرا تو اوایل راه و توی تاریکی پیاده شد؟
  • » راست می گین، منم خیلی از کار داوود متعجب شدم، حتی از کار مهتابم تعجب کردم. درسته تو جاده آسفالته پیاده شد، اما هنوز هوا تاریک بودپیرمرد آهی کشید و به جاده خیره شد. وقتی ناراحتی پیرمرد را دیدم، بـرای اینکه فضا را عوض کنم، گفتم
 »چرا خودتونو بازنشسته نمیکنین؟« 
  • »از بازنشستگی متنفرم، آدم تا وقتی که میتونه، باید کار کنه
  • » خوش به حالتون از اینکه اینقدر با انرژی هستین
  • » آخه از وقتی که یادمه دارم کار میکنم.«
 شیشه اتومبیل را پایین دادم و به مناظر جاده چشم دوختم نسـیم ملایمـی، موهایم را نوازش می داد .نغمه خوانی پرندگان که روی شاخه هـای درختـان بازی می کردند، به گوش می رسید. پیرمرد در حالی کـه در سـربالایی دنـده معکوس میکشید، گفت
 »حالا نگفتی چرا میخوای تا آخر مسیر بیای؟.« 
 همان طورکهبالذت درحال تماشایمناظرو شنیدن آوای پرندگان بـودم،
گفتم: 
 »نمیدونم! انگار یه حسی به من می گه که تا آخر بیام و ببینم چه خبره.« 
  • » معلومه آدم کنجکاوی هستی.«
  • » آره، دوست دارم تو زندگیم، چیزای زیادی رو تجربه کنم.« پیرمرد شیشه سمت خود را پایین داد و گفت
 »از همون اول که سوار شدی، فهمیدم که با بقیه فرق داری.« 
  • » آرهمن از همون کودکی سئوالات زیادی برام مطرح مـی شـد و دوسـت داشتم، پاسخش رو بدونم، اما اونقدر عجیب غریب بودند که روم نمی شـد، از کسی بپرسم ،در حالی که بچه ها دیگه بی خیال در حال بازی کردن بودندپیرمرد از داشبورت، پروندهای را در آورد و به من داد
 با تعجب پرسیدم
 »این چیه؟« 
  • » حالا که آدم کنجکاوی هستی، می خوام ببینم، از این پرونده چیـزی سـر در می آری یا نه؟«
 پرونده را ورق زدم و با دقت نگاه کردم… 

قسمت دهم ( پیشنهاد سرنوشت به صدرا در کسوت قاضی )

 سرم را که بلند کردم، خود را پشـت میـز دادگـاه در لبـاس قضـاوت دیـدم، پروندهای هم روی میز باز بود که عکس داوود و چند شکایت نامه ضمیمه آن بود. داوود با لباس راه راه زندانیان روی صندلی، روبـروی مـن و کنـار مـأمور نیروی انتظامی نشسته بود
 هادی با همان لباس سرگردی در جایگاه ایستاده بود و صحبت می کرد:  
»… مجبور شدیم، در رو باز کرده و غافلگیرش کنیم، اگه دیر جنبیده بـودیم، حتماً فرار میکرد. خدا رو شکر، طلاهام بدون کم و کسر کنارش بـود. داشـت چالش می کرد که سر فرصت بره سروقتش، البته مـا بـا حکمـی کـه قـبلاً از قاضی کشیک گرفته و با او هماهنگ کرده بودیم رفتیم سراغ متهم!«   داوود وسط حرف هادی پرید و با ناراحتی گفت
 »ما شنیدیم که اول حکم را نشون میدن، بعد وارد منزل میشن، نـه اینکـه وارد خونه بشن، بعد تو دادگاه حکمو نشون بدن!«   نگاه تندی به داوود کردم و گفتم: 
 »نوبت شما که رسید، میتونین صحبت کنـینرو بـه هـادی »شـما ادامـه
بدین.« 
 هادی که از صحبت داوود دلخور شده بود ادامه داد:  
 »مطمئنم که اگه اونشب اسلحه همراش بود، شلیک میکرد. البته مـا فـرض رو بر این گرفتیم که ایشون مسلحه، به خاطر همین با نیروهای زیادی رفتـیم
سراغش و بعد از دستگیری، تفحص کردیم و اسلحه رو تو اتـاق پیـدا کـردیم.
اسلحه همونی بود که قبلا باهاش شلیک کرده بود.«   نگاهی به پرونده انداختم و گفتم
 »متوجه نشدین که اسلحه رو از کجا تهیه کرده بود؟« 
  • » داریم تحقیق میکنیم، احتمالاً اسلحه ام دزدی باشهداوود از روی صندلی بلند شد و با عصبانیت گفت:
 »آقای قاضی! من از دست این سرگرد قلابی شکایت دارم.« 
 به تندی گفتم: 
 »کی گفت بلند شی؟ برای چندمین بار میگم تا نوبـت شـما نرسـیده، حـق نداری با صحبت نابجا نظم دادگاه رو بهـم بزنـیبـه هـادی »شـما قبـل از دستگیری، متهم رو دیده بودین؟«   هادی نگاهی به داوود کرد و گفت
 »چهره اش برام خیلی آشناست، اما یادم نمی آد کجا او را دیـدم. مـتهم تـو بازداشتگام از این حرفا زیاد می زد، فکر کنم، اینم از ترفنداشه!« 
  • »خب ممنون از توضیحاتتون، شما بفرمایین
 هادی از جایگاه پایین آمد و کنارحضار روی صندلی نشست
بعد از داوود خواستم که به جایگاه برود، او به جایگاه رفت و پـس از سـوگند، آماده صحبت شد. قبل از اینکه حرف بزند، به او گفتم
 »درباره حرفایی که میخوای بزنی، باید دلیل و مدرک داشته باشی، وای بـه حالت، اگه بخوای دروغ سر هم کنی.«   داوود با ناراحتی گفت
 »برای چی باید دروغ بگم آقای قاضی! من اومـدم اینجـا کـه از خـودم دفـاع
کنم.« 
»شما به جای این که از خودت دفاع کنی، داری به دیگرون انگ میزنی.«  داوود نگاهی به هادی انداخت و گفت:  
 »انگ کدومه!؟ من میخوام بگم، این سرگرد که نمیدونـم چـه جـوری ایـن لباس رو پوشیده، با من همدسته، تازه دو نفر دیگه ام با مـا بـودن، یعنـی مـا چهار نفر بودیم که رفتیم سرقت.«  – »مدرکی ام برای گفته هات داری؟« 
  • » چه مدرکی؟ من چه میدونستم که اونا به من نارو میزنن تا مدرک تهیـه کنم.«
  • »مثل اینکه شما نمیخوای واقعیت رو بگی
  • » باور کنین دارم راستشو میگم، البته شمام تقصیر ندارین، چون به چشـم یه سارق جانی دارین به من نگاه میکنین و هر چی بگم قبول نمیکنین.« – » اگه واقعاً اینقدر نگرانی، باید میپذیرفتی که وکیل به جات حرف بزنه
  • » وکیل واسه کسی میگیرن که جرمشـو قبـول نـداره یـا مـیخـواد مـاس مالیش کنه، اما مشکل من قبول جرم نیست، بلکـه مشـکل مـن ایشـونهبـا دست هادی را نشان داد.
  • »نمیدونم چرا داری این حرفها رو میزنی؟ من به تو احترام گذاشتم و بـه خاطر ادعایی که کردی مزاحم جناب سرگرد شدم. جلسه رو هـم غیـر علنـی برگزار کردم تا راحت بتونی حرفاتو بزنی. من جناب سـرگرد رو سـال هاسـت که میشناسم، یکی از نیروهای محترم پلیسه. شما باید واسه ادعاهات مدرک داشته باشی. همینطوری نمیشه که به کسی تهمت زد. حالام شاید به خـاطر اینکه جناب سرگرد دستگیرت کرده میخوای تلافی کنی
  • » تلافی کدومه؟ تازه به جز ایشون، گفتم که دو نفر دیگه ام بودن.«
  • » آدرسی، تلفنی ازشون نداری؟«
  • » نه ایشون را هم شانسی شد که دیدم
» مگه میشه آدم تلفن شریکاشو نداشته باشه؟« 
  • » اونا به من شماره تلفن ندادن.«
  • » جناب سرگرد که می گه شمارو قبلاً ندیده
 داوود با عصبانیت به هادی گفت: »تو ماشـین بـا هـم نقشـه نکشـیدیم؟ تـو نگفتی که مثل آب خوردن اجراش میکنیم؟« 
 با تحکم گفتم: 
 »به جای حاشیه رفتن، بهتره از اول تعریف کنی که چطـور شـد تصـمیم بـه سرقت طلا فروشی گرفتی؟« 
  • » من با ایشون « با دست به هادی اشاره میکند» و دو نفـر دیگـه سَـرِ یـه کاری مشغول بودیم، بعد با هم توافق کردیم که بریم سر وقت طلا فروش.«
  • » سر چه کاری؟«
  • » ما تو یه خیابون کارت پخش کن بودیم؛ یعنی کارت تبلیغات یه شـرکتی رو میدادیم دست مردم که این سرگرد قلابی اومد و پیشنهاد داد که به جای اینکه صب تا شب سگ دو بزنیم، یه بار یه سرقت انجـام بـدیم تـا آخـر عمـر پولدار بشیم. من قبول نمیکردم ولی آنقدر تو مخم رفت تا مجبور شدم قبول کنم، بعد با منشی شرکت و یه نفر دیگه، رفتیم سر وقت طلا فروشلبخندی زدم و گفتم:
 »قبول داری که داری یه چیزایی رو سر هم میکنی، تحویل ما میدی؟ آخه با عقل جور در می آد که سرگرد مملکت بره کارت پخش کنی؟«   صدای شلیک خنده حضار فضا را شکافت و افکار داوود را پریشان تر کرد. 
  • » آخه اونوقت که ایشون سرگرد نبودن
 از کشو چند برگه در آوردم و گفتم: »خب سروان یا ستوان که بودن، بالاخره پله، پله اومدن تا شدن سرگرد.« 
  • » حالا حرف منو باور نکنین، ولی من عین واقعیتو گفتم.«
» شاید شما سرگرد رو با همدستاتون اشتباه گرفتین؟« 
  • » من مطمئن هستم، چون چند ماهی با هم همکار بودیم
  • »نگفتی تو طلا فروشی چه اتفاقی افتاد؟«
  • »یکی از همدستامون « نگاهی عجیب به من کـرد »کـه تـازه کـار بـود، بـا منشی شرکت به عنوان زن و شوهر سر طلافروشو گرم کردن، منم سرفرصـت رفتم تو طلا فروشی و «رو به هادی کرد» ایشونم تو ماشین منتظر بودن تا ما با طلاها برگردیم …وقتی طلا فروش آژیر رو زد، من یه لحظـه هـول کـردم و دستم روماشه رفت. باور کنین نمیخواستم شلیک کنم ،یه دفعه شد. بعد مـا با اون دو نفر پاگذاشتیم به فرار. وقتی سوار ماشین شدیم، این سرگرد قلابـی متوجه قتل شد و شروع کرد با من درگیر شدن و گفت که بایـد قتلـو گـردن بگیرم. منم به شرطی قبـول کـردم کـه طلاهـا رو بـردارم. اونـام از ترسشـون مجبور شدن که قبول کنن، بعد وقتی که داشـتم طلاهـا رو چـال مـیکـردم، نمیدونم که چه جوری شد با لباس سرگردی اومد سراغم و دستگیرم کرد!« – » پس طبق گفته خودتون، سرقت با قتل رو گردن می گیرین، درسته؟«
  • »قبول دارم، ولی با همدستام، نه تنهایی! چـون، اگـه ایشـون اون نقشـه رو نکشیده بود، الان نه سرقتی صورت گرفته بود نه کسی کشته شده بود.« – » اگه حـرف شـما درسـت باشـه بایـد جنـاب سـرگرد همینطـوری لبـاس سرگردی به تن کرده باشه!«
  • » من نمیدونم، ولی مطمئن هستم که اونم با ما بود
  • » شما از اول دادگاه به جناب سرگرد اهانت کردی، حـالا مـیخـوای ثابـت کنم که اینا همش تهمت بوده؟«
  • »تهمت چیه آقای قاضی! هر چی گفتم، عینِ حقیقت بود
 برگه هایی را که از کشو در اورده بـودم، از روی میـز برداشـتم و بـه داوود و حضار نشان دادم و گفتم
»ببین، این نامهها برای ارتقای درجه سرگرد صادر شده.« یکـی از نامـههـا را نشان دادم »این نامه سرگردیشبعد نامه ای دیگر نشـان دادم »ایـنم چنـد سال قبلش، نامه سروانیش و اینم نامه ستوان یکمیش، پس لابد اینام جعلیـه!
اینا رو به خاطر تهمت های که تو زندان به سرگرد زده بودی، نشونت دادم!«   داوود با تعجب گفت
 »من که کلاً گیج شدم،ولی… ولی، باور کنین دارم راست می گم.«   در این لحظه مأموری داخل شد و بعد از اجازه گرفتن به من گفت 
 »شاهدم اومد.« 
 به او گفتم 
: »بگین تشریف بیارن توبعد به داوود گفتم که از جایگاه پایین بیـاد. داوود پایین آمد و روی صندلی نشست. پس از لحظاتی، مهتاب به عنوان شاهد، بـا چتری که هنوز آب از آن میچکید، در لباس روشن گران قیمتی وارد شد؛ بـا آمدن مهتاب، داوود که شوکه شده بود، مثل آدمهایی که به آنهـا ظلـم شـده باشد، بلند شد و فریاد کشید: »شاهد اینه؟ شاهد اینه آقای قاضی؟« 
  • »باز شما بدون اجازه بلند شدین!«
  • » آقای قاضی، این یکی از همون دو نفریه که گفتم رفتن سـر طـلا فروشـو گرم کنن. بابا اینا با هم همدستند تا کاسه کوزهها رو سر من بـدبخت خـراب کنن. چرا کسی حرف منو باور نمیکنه؟«
  • » این دفعه اگه نظم دادگاه رو بهم بریزی، جور دیگه باهات رفتار میکنم.« از مهتاب خواستم که به جایگاه برود. او نیز به سمت جایگاه رفت
 داوود با عصبانیت گفت: »حالا اگه همدست من بیاد علیه مـن شـهادت بـده نظم دادگاه رعایت میشه!«   با نیشخند گفتم
 »حالا هر کی از در اومد تو، همدست توئه؟!« 
داوود رو به حضارکرد و گفت
 »آخه چرا باید دروغ بگم؟ بدبختی من اینه که مدرکی ندارم، این خـانوم بـه عنوان مشتری حواس طلا فروشو پرت کرد تا ما کارمونو انجام بدیم.«   با تحکم و تاکیدگفتم: »اگه بخوای با این حرفا وقـت دادگـاه رو بگیـری، بـه ضرر خودت تموم میشه. حالا هی تکرار کن!« 
 مهتاب در جایگاه قرار گرفت و با تلخی گفت: »آقای قاضی! شما نباید اجـازه بدین که متهم هر حرفی که دلش خواست بزنه. من اومدم دادگاه تا شاید بـه اون طلا فروش بدبخت کمکی بشه. اونوقـت ایـن آقـا بـه جـای اینکـه اظهـار پشیمونی کنه، داره به همین راحتی به من تهمت میزنه.« 
– » لطفاً شما بفرمایید که اونشب دقیقاً تو طلا فروش چه اتفاقی افتاد؟«   مهتاب با صدای لرزان، گفت
 »اونشب من با همسرم قرار بود که بـرای خریـد سـرویس طـلا بـه اون طـلا فروشی بریم، متأسفانه کمی دیر شد و طلا فروش هم منتظـر مـا بـود. وقتـی رسیدیم که داشت مغازه شو می بست. به خاطر ما مغازه رو باز کـرد و مـا اون سرویسو خریدیم. همسرم در حال حساب کردن پول بود که یـه دفعـه چشـم من به بیرون افتاد و دیدم ( با دستش به داوود اشاره کرد) ایشون با عجلـه در حال کشیدن نقاب روی سرشـه، یـه لحظـه چهـره شـو دیـدم، چـون خیلـی ترسیده بودم، چهرهاش تو ذهنم موندکاش پامون میشکست، اونشـب طـلا فروشی نمیرفتم. بیچاره، به خاطر ما مغازه شو باز نگه داشته بودشروع بـه گریه کرد » همسرم به من گفت، فرداش بریم، اما من کـه اون سـرویس طـلا چشامو کور کرده بود، قبول نکردم. از اون شب، همـهاش عـذاب وجـدان دارم کاش پام میشکست… «   داوود وسط حرف او پرید و گفت
»تو وجدان داری؟ اگه داشتی به این راحتی دروغ نمیگفتی. خجالتم خـوب چیزیه، فکر کردی فیلم بازی کنی، میتونی به نقشه شومت برسی.«   با عصبانیت گفتم: »مثل اینکه تو زبون آدمیزاد حالیت نیست. «   »آخه داره دروغ میگه.«  
 مهتاب همچنان که گریه میکرد، گفت
 »آقای قاضی ایشون یا دچار اختلال حواس ان یا میخوان نظم دادگاه رو بـه هم بریزنن که حقیقت فاش نشه.« 
 سرگرد: »این از ترفندهای این جور آدماس، من از ایـن متهمـا، زیـاد دیـدم.
خودشونو مجنون جلوه میدن تا شاید از جرمشون کم بشه.«   داوود فریاد کشید
 »من مجنونم؟ من که داشتم کارمو میکردمتو با این خـانوم منشـی، اگـه منو اغفال نمیکردین که پام به خلاف باز نمیشدرو به من کرد »شما بایـد این دوتارو هم دستگیرکنین.« 
 بدون اینکه توجهی به داوود کنم، به مهتاب گفتم
 »سارق که به شما آسیبی نرسوند؟« 
  • » تا به طلا فروش شلیک کرد، پا به فرار گذاشت. ما از ترسمون فقـط نگـاه میکردیم.«
  • » پس ایشون تنها بودن «
  • » بله آقای قاضی.« به هادی گفتم
 »شمام که سرنخی از اینکه همدست داشته پیدا نکردین؟« 
  • »نه آقای قاضی! ایشون تنها این کارو کرده. از چند شاهدی هم که تو محل حادثه بودن پرس و جو شده، اونام تنها سارقو دیدن که داشته فرار میکردهداوود بلند شد و فریاد کشید:
»فکر کردین با این حرفا میتونین کاسه کوزه ها رو سـر مـن خـراب کنـین؟ بالاخره رسواتون میکنم.« 
 به مامورها اشاره کردم که داوود را کنترل کنند و به بیرون ببرند. 
 آنها نیز به دستهای داوود دستبند زدند و سعی کردند که او را بیرون ببرند، اما داوود آنها را به زحمت انداخته و همچنان فریاد می کشید
 »تا حالا اگه چیزی نگفتم، به احترام دادگاه بود. نمیدونـم چـه جـوری ایـن لباسو پوشیدی و رفتی پشت میز دادگاه! تو نبودی که با این خانوم سـر طـلا فروش رو گرم کردین تا من برسم؟« رو به حضار با دست بسته منو نشـان داد »اینم همدست ماس، با دوز و کلک اومده اینجا نشسته که بقیه نقشهشو اجرا کنه.« سپس رو به من و هادی و مهتاب کـرد و فریـاد کشـید: »فکـر کـردین میذارم طلاها ازحلقومتون بره پایین؟ اینجا دستم به جایی بند نیس، امـا یـه روز یقه تونو میگیرم. هنوز اونقدر بی عرضه نشدم که شما ها بازیم بدین.«   این جمله ها مانند پتکی بود که به روح و روانم می خورد بدنم یخ کرده بـود و به شدت فشارم افتاده بود حس غریبی داشتم، داوود این قسـمت را راسـت می گفت که ما هم با او همراه بودیم اما فراموش کرده بود که این فقـط یـک پیشنهاد از طرف حرص و زیاده خواهی ما بوده است، اما مـا ایـن پیشـنهاد را رد کرده بودیم و تنها او بود که به این پیشنهاد وسوسـه انگیـز جـواب مثبـت داده بود و از مسیرهای بعدی باز مانده بود. اگر او نیز مانند ما به این پیشنهاد جواب رد می داد، قطعا حال و روزش الان بهتر از این بود. 
  در حالی که مامورها داوود را کشـان کشـان بیـرون مـیبردنـد، او همچنـان فریاد می کشید: »شماهارو کی گذاشته اینجا؟ پارتیتون کیه بالاخره رسواتون
میکنم!« 
 یکی از حضار به بغل دستیش گفت
 »بیچاره پاک زده به سرش!« 
بغل دستیش گفت
 »خودشو زده به دیوونه بازی که از جرمش کم بشه.« 
 سرگرد با عصبانیت گفت: »خجالت نمیکشه! خیلی جرمش کمـه بـه قاضـی محترمم تهمت میزنه؟« 
 ماموران داوود را بیرون بردند؛ ولی صدای او همچنان به گوش می رسید.  
 کم کم حضار از دادگاه خارج مـی شـدند. مهتـاب گوشـهای در حـال آمـاده کردن چترش برای رفتن بود و من که همچنان به نقطه ای خیره شـده بـودم و فکر می کردم، با صدایی به خودم آمدم: »آقای قاضی! آقای قاضیصـدای هادی بود »اگه اجازه بدین منم رفع زحمت کنم.«   لحظهای مکث کردم و گفتم
»خواهش میکنم، خیلی زحمت کشیدین، اگه نیازی شد خبرتون میکنـیماو نیز تشکر کرد و از دادگاه خارج شد. من بلند شدم و لباسم را مرتب کـردم، آماده رفتن شدم که منشی گفت
 »آقای قاضی جلسه بعدی نیم ساعت دیگه شـروع مـیشـه، در مـورد سـارق بانکه همون که مامور اونجا رو به قتل رسـوندهبـدون اینکـه تـوجهی بـه او کنم، پروندههای روی میز را مرتب کردم، به سمت در رفتم و آن را باز کـردم به هوای تازه نیاز داشتم! 

قسمت یازدهم ( نپذیرفتن صدرا و ادامه مسیر )

  از اتومبیل خارج شدم، اتومبیل خواست حرکت کند که بلافاصله در جلـو را باز کردم و کنار پیرمرد نشستم
 پیرمرد با تعجب گفت
 »چی شد پشیمون شدی؟ مگه نمیخواستی پیاده بشی؟«   در حالی که روی صندلی جابجا میشدم، گفتم
 »آره، پشیمون شدم. چون مـن بـرای قضـاوت سـاخته نشـدم. آدم تـا نتونـه خودش رو درست قضاوت کنه، چطور می تونه دیگرون رو مورد قضـاوت قـرار بده… مثل اینکه دوست داری پیاده شم.« 
  • » ای آقا! چه تو باشی یا نباشی، من این مسیر رو باید برم.«
  • » یعنی اگه مسافرا همه پیاده بشن، شما باید تا آخر مسیر بری؟«
  • » آره.«
  • » آخه برای چی؟«
  • » گفتم که، این وظیفه رو به عهده من گذاشتن و هر روز تا آخر مسیر باید برم، چه با مسافر چه بی مسافر.«
  • » نگفتین که کی این وظیفه رو به عهده شما گذاشته؟«
  • » اگه خوب فکر کنی، متوجه می شی
  • » من که متوجه منظورتون نمی شم
  • » منظورم اینه که اگه دقت کنی متوجه می شی، که همه آدمایی که پا بـه این دنیا می ذارن، استعدادهای متفاوتی دارن و خداوند بـه هـرکس یـه جـور استعداد داده؛ مثلا یکی به صنعت علاقه داره، یکی به شعر، یکی به موسـیقی و یکی ام مثل من به رانندگی. حالا، این که گفتم در مورد آدما بود. در مـورد تمام اشیام این جوریه، مثلا استعداد آتیش سوزوندن و روشن کردنه، استعداد آبم، مایع حیات بودنشه
  • » پس، یعنی خدا بین آدما فرق گذاشته و با عدالت رفتار نکرده؟«
  • » اتفاقاً این عین عدالتشه، چون فکرکن اگه، همه آدما با یه استعداد متولـد می شدن، همه چی بهم میخورد؛ مثلا اگه همه به موسـیقی علاقـه داشـتن، دیگه دور صنعت و کشاورزی و خیلی چیزای دیگه رو باید خط مـیکشـیدن، اون موقع دیگه روی زمین هیچ آدمی زنده نمیموند
  • » شما خیلی چیزا بلدینا
  • » اینم از مزایای این شغله، از هرکی یه چیزی یاد گرفتم
 به نور ملایم خورشید که در حال غروب کردن بود، نگاه کرده و گفتم: 
 »تا توقفگاه بعدی خیلی مونده؟« 
  • » مثل اینکه تو هم عجله داری
  • » آره، احساس میکنم که یه عده منتظرم هستن.«
  • » پس ایستگاه بعدی پیاده میشی؟«
  • » نمی دونم، باید فکر کنم.«
  • » چه فکر کنی، چه نکنی، باید پیاده بشی.«
  • » چطور مگه؟«
  • » چون آخرِ مسیره!«
 با ناراحتی گفتم: »یعنی جلوتر نمی شه رفت.« 
  • » جلوتر از توقفگاه بعدی، دیگه ماشین رو نیست.«
  • » حیف شد!«
 اتومبیل از وسط جنگل زیبـایی کـه درختـانش از دو طـرف بـالای جـاده را احاطه کرده بودند عبور کرد
در حالی از مناظر لذت می بردم، گفتم
 »عجب منظره زیبایی!… انگار هر چی جلوتر میریم، منظرهها زیباتر و دلنـواز تر میشن... شاید اگه اون بنده خداهام میدونستن که اینجا اینقـدر قشـنگه، شاید پیاده نمیشدن. کاش به اونا گفته بودی؟« 
  • » اگه میگفتم هم فایدهای نداشت، چون اونا باور نمیکردن.«
  • » از کجا می دونین که باور نمیکردن؟«
  • » به خاطر این که شما پیاده نشدی… در حالی که شمام مثل اونا از توقفگاه های بعدی بی خبر بودی«
 رفته رفته مسیر جاده زیباتر و زیباتر شد. از عطر گلهایی که دو طـرف جـاده را پوشانده بودند، چنان سرمست شده بودم که احساس بی وزنی مـی کـردم. چشمهایم را بستم و خود را مانند پر کاهی که روی هـوا شـناور اسـت، تصـور
کردم… 

 قسمت دوازدهم ( آخرین پیشنهاد سرنوشت یا دنیا )

 چشمهایم را که باز کردم، خود را در یک برنامه تلویزیونی دیدم که از اساتید دانشگاه هم در آن حضور داشتند، و چندین خبرنگار دور مـا را احاطـه کـرده
بودند. 
 مجری تلویزیون که پشت تریبون قرار گرفته بود، گفت
 »بالاخره بعد از چند هفته انتظار، استاد صدرا وقتشان را به ما دادند و تـو در این برنامه شرکت کردند. ما از چنـد اسـتاد دانشـگاه کـه جـزو هیـات علمـی هستند هم خواستیم که در این نشست شرکت کننـد و سـئوالاتی کـه آمـاده کردند را از استاد بپرسند. البته چون زمان ما محدوده، هر کدام از اساتید پنج دقیقه وقت دارن که سؤالاتشان را مطرح کنند، تا وقت به همه برسه و بتونیم بهره کامل را از این جلسه ببریم.« 
 مجری تلویزیـون از اسـتاد علـوی کـه از همـه مسـن تـر بـود، خواسـت کـه سئوالاتش را از من بپرسد. استاد علوی نیز سئوالاتش را پرسید و من هـم بـه تمام آنها جواب دادم
 بعد از او، اساتید دیگر یکی، یکی و بـه نوبـت از روی ورقـهای کـه در دسـت داشتند، سئوالات خود را مطـرح کردنـد و مـن بـه همـه آن هـا پاسـخ دادم .عکاسها دائما از من عکس می گرفتند. تا اینکه نوبـت بـه جـوانی رسـید کـه استاد ادبیات و فلسفه بود
 استاد جوان پرسد
 »جناب صدرا نظرتان در مورد این بیت شعر که در گلشن رازآمده چیه؟ 
 » یکی ره برتر از کون و مکان شو/ جهان بگذار و خود در خود جهان شو «    با شنیدن شعر، به فکر فرو رفتم و یکدفعه یاد سـفری کـه از ابتـدا تـا آنجـا پیموده بودم، افتـادم. سـرم را پـایین انـداختم  و آرام، آرام شـروع بـه اشـک ریختن کردم حضار با تعجب مرا نگاه می کردند و برنامـه تلویزیـونی در حـال بهم خوردن بود. 
 مجری با ناراحتی پرسد: »استاد، استاد چیزی شده؟« 

قسمت سیزدهم ( قانع نبودن صدرا به هیچ یک از پیشنهادات و خود را فراتر دین از آنها )

 »اتفاقی افتاده؟« 
در حالی که چشمهایم هنوز خیس بود، گفتم
 »نه، چیزی نیست!« 
اتومبیل داخل تونل شد و وقتی از آن خارج شد، مـه غلیظـی تمـام مسـیر را پوشانده بود، به طوری که چند متر جلوتر را نمی شد دید . 
پیرمرد پایش را روی ترمز گذاشت و گفت
 »بفرما، اینم ایستگاه آخر!« 
  • » گفتی دیگه جلوتر نمیشه رفت؟«
  • » نه، از این جلوتر نمی شه رفت
آهی کشیدم و بیرون را نگاه کردم، هیچ چیز جز مه دیده نمی شد. 
پیرمرد نگاهی به من انداخت و گفت
 »مثل اینکه، خیلی دوست داری جلوتر رو هم ببینی؟« 
  • » آره، چه جوری میشه جلوتر رو دید؟«
  • » فقط یه راه داره.«
  • » چه راهی؟«
  • » مگه پیاده بری.«
  • » مثل اینکه چارهای ندارم، مجبورم پیاده برم
  • » واقعاً تصمیم گرفتی با پای پیاده مسیر رو ادامه بدی؟«
  • » آخه حیفه آدم تا اینجا بیاد ادامه نده.«
  • » میل خودته، اما مسیر خیلی خطرناکه… بدتر از اون این که کلاً مه آلوده«
  • » سعی خودمو میکنم.«
 پیرمرد در حالی که پیاده می شد و کاپوت اتومبیل را بالا میزد، گفت
 »بازم هر طور صلاح میدونی، اما بدون راه بلد سخته.« 
  • » کاش شمام با من میاومدین
  • » من دیگه باید کم کم برگردم
  • » خیلی حیف شد، تازه داشتم بهتون عادت می کردم.«
  • » چاره چیه، هر دیداری پایانی داره و خواه نا خواه همه ما روزی طعـم تلـخ جدایی رو خواهیم چشید.«
  • »از آشناییتون خوشحال شدم. «
  • » منم همین طور، مواظب خودت باش
 از پیرمرد خداحافظی کردم و پیاده به مسیر ادامه دادم. آنقدر فضـا مـه آلـود بود که به زحمت می شد چنـد قـدم جلـوتر را دیـد بعـد از چنـد سـاعت راه پیمایی هوا تاریک شد. علاوه بر اینکه خستگی زیاد رمـق راه رفـتن را از مـن گرفته بود، چشمهایم هم دیگر جایی را نمی دید. در همین هنگـام ،احسـاس کردم، پاهایم خیس شده است اندکی که دقت کردم، متوجـه شـدم، روبـروی رودخانه بزرگی ایستادم، دیگر نمی توانستم جلوتر بروم چاره ای جز برگشـتن نداشتم با نا امیدی، در حالی که بغض کرده بودم، یکدفعه اندکی آن طرف تر درخشش نوری نظرم را جلب کرد
 با خوشحالی شروع به دویدن به سمت نور کـردم، کمـی کـه بـه آن نزدیـک شدم، متوجه شدم نور از یک فانوس می تراود و آن داخل قایقی قـرار گرفتـه است. نفس نفس زنان، با ترس و لرز داخل قایق شـدم و دیـدم کـه شخصـی پشت به من کنـار فـانوس نشسـته اسـت. بـه او سـلام دادم. او بـدون اینکـهبرگردد، جواب سلام مرا داد و گفت
 »خیلی وقته منتظرتم، میدونستم که راه رو گم میکنی!«  با شنیدن این جمله بسیار شوکه شدم
  • »چرا وایسادی؟ بیا بشین
با ترس و تعجب کنارش نشستم و وقتـیچهـرهاش رادیـدم،بـاخوشـحالی
گفتم: 
 »شمایین؟ شما اینجا؟!« 
 پیرمرد که چهرهاش با نور فانوس روشن تر شده بود، گفت
 »بیا بشین. ماشینم خراب شد، گفتم، بیام و شب رو اینجا اتراق کنم.«   من که با دیدن پیرمرد جان تازهای گرفته بودم، گفتم
 »خدا خیرت بده، اگه شما نبودین، نمیدونم چه بلایی سرم می اومـد.  دیگـه نا امید شده بودم و می خواستم برگردم.«  پیرمرد در حال تنظیم نور فانوس گفت
 »اِی بابا! من کی باشم! تا اینجام که تونستی بیایی خواست خدا بوده.« 
  • »چه جوری تو این تاریکی اینجا اومدی؟«
  • » من این مسیرو دیگه چشم بسته می آم، چون سالهاسـت کـه هـر وقـت ماشینم خراب میشه، داخل این قایق می آم و استراحت میکنم.«
  • » صاحب این قایق کیه که اینجا بسته شده؟«
پیرمرد چیزی نگفت، کمی مکث کردم و دوباره پرسـیدم: »مسـافرا چـی؟ تـا حالا شده این مسیرو بیان؟« 
  • » خیلی کم پیش می آد که این مسیر رو پیاده بیان، چون اکثـرًا تـو مسـیر ماشین رو پیاده میشن
  • » پس من اولین مسافری نیستم که اینجا اومدم
  • » نه اولیشی و نه آخریش... چون هنوز هستند کسـایی کـه بـه هـیچ چیـزمحدود نشن!... بقول شاعر که می گه:
 چنین قفسی نه آرزوی چون من خوش الحان است   
                             روم به روضه رضوان که مرغ آن چمنم « 
  • » حالا که از شعر حرف افتاد، می خواستم ببینم که معنی این بیت شعر رو می دونین«
» کدوم! شعر؟« 
»یکی ره برتر از کون و مکان شو   
                              جهان بگذار و خود در خود جهان شو«  پیرمرد کمی فکر کرد و گفت
 »این از اون شعرهاییه که محتواشون سنگینه و تا انسان مسیرشو طـی نکنـه به جوابش نمیرسه.« 
  • » یعنی با سئوال و جواب نمیشه بهش رسید؟«
  • » چه جوری بگم! عین شنا کردنه، تا انسان شنا نکنه و چند بار خطـر غـرق شدن رو به جون نخره، شنا یاد نمیگیره.« پیرمرد در حالی که دراز می کشید ادامه داد:
 »ذهن اکثر آدما همیشـه پـر از سـئواله، غافـل از اینکـه دور و برشـون پـر از جوابه؛ زمین، آسمون، درختا و سنگابا دستش به فانوس اشاره کرد »همین نور فانوس، همش جوابه، جوابهایی که مـی شـه دیـد، لمسشـون کـرد و بـا خیال راحت پذیرفت.« 
  • »حرفاتون خیلی دلنشینهپیرمرد چشماش را بست و گفت:
 »معمـولا حرفـای شـبونه، سـنجیده تـر و صـمیمی تـر از روزه. بهتـره تـوام استراحت کنی، امروز خیلی خسته شدی.« 
 او بعد از لحظاتی به خوابی عمیق فرو رفت و نگاه کنجکاو مرا با بازی سـتاره ها تنها گذاشت. 

قسمت آخر ( رسیدن صدرا به مقام والای انسانی )

 داخل سالن بزرگ و پشت تریبون بودم، روبرویم پر از صندلیهـایی بـود کـه اکثرًا خالی و فقط چند تن روی آنها نشسته بودند که به دقـت صـحبتهـای مرا گوش میدادند. در حالی که عرق از سر و رویم می بارید، با شور و حرارت صحبت می کردم
» یکی ره برتر از کون و مکان شو   
            جهان بگذار و خود در خود جهان شو        تمـام انسـانهـا از بـدو تولد وارد مسیری بی انتها به نام دنیا میشوند. در ایـن مسـیر، توقفگـاههـای زیادی پیش روی آنهاست و این خـود انسـان اسـت کـه بـا اختیـار خـداداد، تصمیم میگیرد که به حرکت ادامه دهد، یا در یکی از توقفگاهها ایستاده و از مسیر باز ماند… ای انسانی که هنوز به درک واقعـی ارزشهـای انسـانی خـود واقف نیستی! دست از تعلقات جهان و هر آنچه در آن است بشوی و به عالمی بالاتر پرواز کن تا به این درک برسی که متعلق به عـالم خـاک نیسـتی، بلکـه برتر از همه موجوداتی. تو جهانی هستی که میتوانی از اسارت تعلقـات، خـود را رها کنی…« 
   در این حین درب سالن باز شد و باد سردی فضای را پر کرد .اندک، انـدک شروع به لرزیدن کرده و به آهستگی پلکهایم را باز کردم و دیدم، هوا روشـن شده و نسیم ملایمی در حال وزیدن است. پیرمـرد رفتـه بـود، امـا همچنـان فانوس روشن بود وقتی اطرافم را نگاه کردم، با ناراحتی و ترس متوجـه شـدم که طناب قایق باز شده و من وسط رودخانه مه آلود هسـتمقـایق همچنـان پیش می رفت و من هیچ کاری از دستم بر نمی آمد با فریاد، پیرمرد را صـدا زدم، اما هیچکس نبود که صدایم را بشنود ،وقتی دیـدم، هـیچ کـاری از مـن ساخته نیست، کم کم تسلیم شدم و در حالی که دراز می کشـیدم، خـودم را به قایق و رودخانه سپردم. قایق مـرا ماننـد گهـواره تکـان مـی داد و پیوسـته پیش می رفت ،لختی بعد هوا ابری شد و نم نم باران بهاری صـورتم را خنـک کرد ،از خنکای باران سرمست شدم  و در حـالی کـه آرامشـی دلپـذیر، تمـام وجودم را اشباح کرده بود، زیر لب زمزمه کردم
» یکی ره برتر از کون و مکان شو 
                            جهان بگذار و خود در خود جهان شو «

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک × سه =