آموزش وردپرس قالب وردپرس قالب رايگان وردپرس درس وردپرس آموزش LabVIEW کارت DAQ دیتالاگر Data Logger
زندگی نامه فئودور داستایفسکی از زبان خودش + سیدمرتضی مصطفوی – هزار رمان
جنگجوی عشق + گلنن دویل ملتن
شهریور ۲۷, ۱۳۹۸
قسمت هجدهم ادبیات چین + سیدمرتضی مصطفوی
شهریور ۲۹, ۱۳۹۸

در این قسمت سعی کردم  زندگی نامه نویسندگان مطرح رو جوری تنظیم کنم که گویی از زبان خودشان است احساس کردم اینجوری با اونها بهتر می تونیم ارتباط بر قرار کنیم   در قسمت اول با داستایفسکی شروع می کنیم

من فرزند دوم خانواده داستایِفسکی در ۳۰ اکتبر ۱۸۲۱ به دنیا آمدم. پدرم پزشک خوبی بود و با مردم به مهربانی برخورد می کرد مادرم هم دختر یکی از بازرگانان مسکو بود   ده‌سال بیشتر نداشتم که والدینم مزرعه‌ای کوچکی در حومه شهر تولا در نزدیکی مسکو خریدند که  تابستان‌ها با اونها در این مزرعه  می‌گذراندیم. یادش بخیر بسیار خوش می گذشت چون اکثرا فامیل و آشنایان هم به مزرعه ما می آمدند و من از کله سحر تا تاریک شدن هوا با بچه های فامیل سرکله می زدم.
سیزده سال بیشتر نداشتم که  با برادرم به مدرسهٔ شبانه‌روزی منتقل شدیم و سه سال اونجا موندیم. مسئولین مدرسه بسیار مقرراتی بودند و اونجا بود که با محیط خشک و طاقت فرسای مدرسه خو گرفتم دو سال بعد اولین مصیبت زندگیم یعنی از دست دادن مادرم در پانزده‌سالگی سراغم اومد. بسیار برایم سخت و طاقت فرسا بود برای این که از این رنج جان کاه نجات پیدا کنم برای امتحانات ورودی دانشکدهٔ مهندسی نظامی در سن پترزبورگ ثبت نام کردم و آن  را با موفقیت پشت سر گذاشتم  و دو سال بعد  وارد دانشکده شدم.  یکسالی بود که وارد دانشگاه شده بودم  که خبر دردناک فوت پدرم را  به من دادند. که دومین مصیبت زندگی من بود.
در ۱۸۴۳ با درجهٔ افسری از دانشکدهٔ نظامی فارغ‌التحصیل شدم و در ادارهٔ مهندسی وزارت جنگ مشغول کار شدم. بعد از چند ماه  از ارتش استعفا دادم از طرفی  با توجه با روحیاتم نمی توانستم در ارتش بمانم و از طرف دیگر بخاطر ارثی که از پدرم به من رسیده بود دیگر حاضر نبودم بخاطر حقوق کم در ارتش بمانم. اما به یکسال نکشید که  بخاطر  ولخرجی  سهمی که از ارث پدرم بهم رسیده بود رو تموم کردم. مجبور شدم بخاطر  امرار معاش و علاقه ای که از کودکی  به ادبیات داستانی مخصوصا به آثار بالزاک داشتم  اوژنی گرانده  را ترجمه کردم. بعد از مدتی  به این فکر افتادم بجای ترجمه آثار بالزاک و دیگر  بزرگان خودم شروع به نوشتن داستان کنم  تا اینکه در زمستان ۱۸۴۴ رمان کوتاه بیچارگان را نوشتم ( این داستان شامل نامه‌هایی است که یک مرد مسن  به عشقش  می‌نویسد که همسن دخترش است و پاسخ آن را نیز مرتب دریافت می‌کند؛ نامه‌هایی که ابتدا با شرح حال تنگدستی‌شان آغاز می‌شوند و کم‌کم با توصیفِ خاطراتِ کودکی دختر و شرایط دردناک پیرمرد ادامه می‌یابند؛ ) و قبل از چاپ، آن را به امانت نزد گریگاروویچ یکی از دوستانم  گذاشتم. نکراسف یکی از دوستان فرهیخته او  به همراه گریگاروییچ این داستان را مطالعه کردند نکراسف بقدری از این داستان ذوق زده شده بود که رمان را به نزد بلینسکی  منتقد مشهور برد و او نیز پس از خواندن گفته بود که گوگول تازه‌ای ظهور کرده‌است با شنیدن این خبر بسیار خوشحال شدم و بعد از چاپ کتاب  تعریف‌های بسیاری که در محافل ادبی از من می‌شد برای خودم شهرتی کسب کردم و بخاطر همین  وارد محافل نویسندگان رادیکال و ساختارشکن بزرگ درسن پترزبورگ شدم  در عرض دو سال بعد داستان‌های “همزاد” ( درباره یاکوف پتروویچ گالیادکین، مشاور رسمی اداره است که دل‌باخته دختر مرد ثروتمندی است که قبل از بازنشستگی سمت اداری مهمی داشته و نسبت به گالیادکین محبت‌ داشته است. اما جوان دیگری که خواهرزاده رئیس کارمند نیز می‌باشد بر او ترجیح داده می‌شود. )  “آقای پروخارچین” ( حکایت پیرمردی لئیم و تیره درون است. بعد از مرگ او، شمش های طلا را در تشک کاهی اش کشف می کنند. وضع ناگواری پیش می آید. مردم اطراف خانه اش جمع می شوند و جنازه را هول می دهند. ) و “زنِ صاحبخانه”( داستان مردی به نام اردنیف است که به دنبال خانه می گردد چرا که صاحبخانه ی سابقش ، به دلیل خاصی سن پطرزبورگ را ترک کرده است و حال او مجبور شده است که به دنبال خانه ی جدیدی بگردد. وی که فردی منزوی و در تمام مدت مشغول فعالیت های علمی خود بوده است به تجربه های جدیدی دست می زند و سر انجام زیبایی زنی توجه او را جلب می کند و با تعقیب آنها و ملاقات های دیگر با زن و پیرمرد همراه او در خانه ی آنها اتاقی اجاره می کند.) را نوشتم. تازه داشتم طعم داستان نویسی و شهرت  رو می چشیدم که یک نفر بعنوان نویسنده وارد محفل ادبی و روشنفکری ما شد و بعد از چند ماهی متوجه شدیم که جاسوس پلیسه اما دیگه دیر شده بود و این پلیس موضوعات بحث این محفل  رو به مقامات امنیتی روسیه گزارش داد. پلیس مخفی، من و دوستانم  رو به جرم براندازی حکومت دستگیر کرد. باور کردنش برام سخت بود وقتی متوجه شدم که دادگاه نظامی برای ما تقاضای حکم اعدام کرده، برای ما تا موقع حکم اعدام تو زندان بسیار سخت گذشت و هر یک روز اندازه یکسال می گذشت تا اینکه روز مقرر فرا رسید و ما رو در برابر جوخه‌های آتش  قرار دادند.  اونجا چوبه‌های اعدام و داربست‌هایی برپا شده بود و روی اون رو با پارچه‌های سیاه پوشانده بودن جرایم و مجازات قرائت شد و کشیشی ارتدکس از ما خواست به خاطر گناهانمون طلب بخشش کنیم. ما رو به چوبه‌ها بستند تا برای اعدام حاضر کنند. هر لحظه منتظر بودم که صدای شلیک رو بشنوم نمیدونستم که بعد از مرگ با چه صحنه ای مواجه خواهم شد آیا نیست و نابودی یا دنیای پس از مرگ، درگیر این فکر بودم که در آخرین لحظات این مراسم اعدام طبل‌های نظامی با صدای بلند به نواختن دراومد و جوخه آتش تفنگ‌های خود را که به سوی ما نشانه رفته بودن رو بر زمین گذاشتن. و طی حکمی که از تزار اومده بود به ما تخفیف قائل شدن و قرار شد ما چهار سال به سبیری برای کار اجباری بریم
این واقعه باعث شد که من از نزدیک مرگ رو لمس کنم و به زندگی ، انسان و  تاریخ نگاهم عوض بشه.
در این چهار سالی که ما  در  تبعید و زندان  بودیم دچار حملات صرع شدم و  تا پایان عمر گرفتارش  بودم.
بعد از آزادی در سال ۱۸۵۷ با «ماریا دیمیتریونا» بیوهٔ یک کارمند گمرک ازدواج کردم. و در بهار ۱۸۵۹ استعفایم از ارتش پذیرفته شد و توانستم به نزدیکی مسکو نقل مکان کنم. در همون سال دو داستان “خواب عموجان” ( داستان در یکى از روستا هاى دور افتاده روسیه میگذرد ، زنى به نسبت هم شهریان خود ثروتمند که با سیاست و حیله سال ها بر زنان شهر حکومت میکند و با ورود یک شاهزاده پیر تصمیم به استفاده از موقعیت برای پیشرفت خود میکند ) و “دهکدهٔ استیپان چیکاوا” (داستان خانواده ی سرهنگ پگرو ایلیچ روستانفر ماجرا را تشکیل می دهد. سرهنگ، خدمت ارتش را ترک می کند و به همراه همسر و فرزندانش به روستایی که املاک موروثی اش در آنجاست به نام استپان چیکو نقل مکان می کند. از طرفی مادرش که قبلا با ژنرالی ازدواج کرده داستان دیگری در خانه ی خود دارند ) را نوشتم و چاپ شد. در سال ۱۸۵۹ عرض‌حالی برای الکساندر دومکه تازه بر تخت نشسته بود فرستادم و بدین وسیله اجازه یافتم به سن پترزبورگ بروم. یک سال بعد به جمع ادیبان و روشنفکران شهر سن پترزبورگ ملحق شدم در نشریه‌ای که برادرم منتشر می‌کرد  شروع به روزنامه‌نگاری کردم. از ژوئن تا اوت ۱۸۶۲ به اروپا سفر کردم و داستانی به نام “ماجرای بی‌شرمانه” را در نشریه برادرم به چاپ رساندم در ماه ژوئن ۱۸۶۳ نشریه تعطیل شد. یکسال بعد برادرم «میخاییل داستایفسکی»  دار فانی رو وداع گفت. و همون سال  هم همسرم  درگذشت. در فاصله سال‌های ۶۴–۱۸۶۲ کتاب‌های “خاطرات خانه اموات” و “آزردگان” رو به چاپ رساندم
در ۱۸۶۶ “جنایت و مکافات” را نوشتم و در اکتبر همان سال رمان “قمارباز” را در ۲۶ روز نوشتم این کار با تندنویسی «آنا گریگوریونا» انجام شد. در ۱۵ فوریه ۱۸۶۷ با آنا ازدواج کردم و در آوریل همان سال با همسرم به اروپا سفر کردم و تا تابستان ۱۸۷۱ به روسیه بازنگشتم. در این سفر بارها پول خودم رو در قمار از دست دادم. سال اول سفر را در سوئیس و سال دوم را در ایتالیا و دو سال آخر را در دِرِسدِن گذراندم.
در فوریهٔ سال ۱۸۶۸ دخترم «سوفیا» به دنیا اومد که بیشتر از سه ماه زنده نموند. نوشتن “ابله” را در ژانویهٔ ۱۸۶۹ درفلورانس به پایان رساندم و همیشه شوهر را در پاییز همان سال در درسدن نوشتم. در ماه سپتامبر ۱۸۶۹ دختر دومم به نام «لیوبوف» به دنیا اومد. در ژوئیهٔ ۱۸۷۱ نوشتن جن‌زدگان را به پایان رساندم. در تابستان همان سال پسرم «فدیا» به دنیا اومد. در آغاز سال ۱۸۷۳ سردبیر مجلهٔ «گراژ دانین» شدم و تا ماه مارس سال بعد به این کار ادامه داشت. “جوان خام” را در زمستان ۷۵‐۱۸۷۴ نوشتم که در طول سال ۱۸۷۵ در مجله «اوتچستیه زابیسکی» انتشار یافت. «آلیوشا» آخرین فرزندم در ماه اوت ۱۸۷۵ به دنیا اومد که در سه سالگی بر اثر حمله صرع در گذشت. “یادداشت‌های روزانهٔ نویسنده” را طی سال‌های ۷۷‐۱۸۷۶ به همین نام در روزنامه منتشر کردم. “برادران کارامازوف” در طول سال‌های ۷۹‐۱۸۸۰ به تدریج در «روسکی وستنیک» منتشر شد.

سید مرتضی مصطفوی

1 دیدگاه

  1. Amir گفت:

    تبریک میگم کارتون بی نظیره، من همیشه آثاری که مربوط به آثار مهم هستن رو حتی از خوداون اثر بیشتر دوس دارم، یجور دايرت المعارف یا فرهنگ که مربوط به ادبیات اونم تو حوزه رمان میشه، بسیار ارزنده هست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *