آموزش وردپرس قالب وردپرس قالب رايگان وردپرس درس وردپرس آموزش LabVIEW کارت DAQ دیتالاگر Data Logger
دفترچه خاطرات سنگی + کارول شیلدز – هزار رمان
مقایسه ای بین رمان و فیلم + سیدمرتضی مصطفوی
فروردین ۳۱, ۱۳۹۸
روی ماه خداوند را ببوس+ مصطفی مستور
فروردین ۳۱, ۱۳۹۸

کتاب حاضر، اشاره‌ ای معنی دار و کمی هم زیرکانه به همین نشان و شغل خانوادگی است. در این کتاب برگ‌ هایی از دفتر خاطرات زنی از این دودمان سنگی را ورق می زنیم: از آن روز گرم فاجعه‌ بار در سال ۱۹۰۵ که در کنار میز آشپزخانه و بساط پودینگ‌ پزی مادر بیمارش که آخرین نفس‌ های زندگی اش را در همان هنگام زادن او در مانیتوبای کانادا به او بخشید تا سفر با پدر به ایندیانا و تمامی سال‌ هایی که به عنوان همسر، مادر و سپس بیوه‌ ای تنها مانده، در مبارزه‌ ای برای یافتن جایگاهش در زندگی گذشت، در این بازگویی روزنگار آمده است.

بخشی از کتاب دفترچه خاطرات سنگی

نام مادرم مرسی استون گودویل  بود. زمانی که فقط سی سال داشت، دریک روز داغ تابستانی وقتی داشت برای شام شوهرش پودینگ مالورن  درست می کرد، حالش دگرگون شد. یک کتاب آشپزی روی میز باز بود. در دستور غذا نوشته شده بود: “چند ورقه نان بیات، یک پیمانه  توت سیاه، نیم پیمانه تمشک، چهار اونس شکر و در صورت امکان مقداری خامه ی شیرین.” البته او مواد لازم غذا را نصف می کرد چون آنها فقط دو نفر بودند، وانگهی با کمیابی توت سیاه و بد غذایی کویلر  ( پدرم ) چه باید می کرد. مادر می گفت که پدر فقط ناخنکی به غذاهای مورد علاقه اش می زند و چندان دربند خوردن یا نخوردن نیست.
مادر از اینکه مردش اینقدر کم غذا می خورد، خجالت می کشید. پدر در حالی که قاشق را دزدانه دور بشقاب می کشید، یکی دو باری سر بلند می کرد تا نگاهی از سر شرم و سپاس به آن سوی میز بیفکند، ولی هرگز بشقاب دوم را طلب نمی کرد و همیشه جور ته مانده ی غذایش را مادر باید می کشید، پدر دستش را در هوا می گرداند و با این حرکت رویایی مادر را به خوردن بیشتر وامی داشت. او در تمام این مدت لبخند می زد و نگاهی مهربان و حاکی از سادگی صورتش را می پوشاند. غذا برای آدم کارگری مثل او، چه مفهومی می توانست داشته باشد؟ مایه ی دردسر، تفنن، یا شاید حتی بهایی برای زنده ماندن و نفس کشیدن.
اما خوردن برای مادر حکایت دیگری داشت. او با خوردن، عرش را سیر می کرد. فکر می کنم در روزگار ما برای این حالت اصطلاح خاصی وجود داشته باشد.
مادر پختن را هم تقریبا به اندازه ی خوردن دوست داشت و چقدر به این کار خود می بالید! در این دنیا هر کسی برداشت خاص خود را از بهشت دارد و بهشت مادر من هم این بود که در گرمای طاقت فرسا، پشت پیشخوان آشپزخانه اش بایستد و مواد را درهم بیامیزد، چیزی جدید به وجود بیاورد؛ قوز کند و در حالی که قاشق چوبی تمیزی در دست دارد، با چشمانی نیمه باز به صفحات کتاب آشپزی خیره شود.
وقتی میوه ی خرد شده را داخل قالب گرانبهایش می ریزد،
 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *